سيف بن محمد سيفى هروى

96

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

طايفه‌اى چون پهلوان محمود بن اسد و تاج الدين على شاه بعلى و نجيب اسد و وجيه الدين ابو بكر و ساه رمره ( ؟ ) بيرون آمد و با چندان هزار كافر ملعون به مقاتلت و مقاومت قيام نمود و ساعت به ساعت از لشكر دوا به آواز بلند مىگفتند كه اى گروهى كه بدين كلاتهء خاكى مغرور گشته‌ايد ، هيچ مىدانيد كه اين پادشاهزادهء جهانگير در توران زمين چها كرده است ؟ خلق كوسويه آن سخنان را باد مىپنداشتند . [ 411 ] دوازده شباروز قرب هفصد مرد نامدار و چهار امير بزرگ از سپاه دوا به قتل رسيد . پادشاهزاده دوا گفت كه من اين عارو شماتت كجا برم كه نود هزار مرد نامدار از فتح اين حصار كه به مثابت جهار ديوارى بيش نيست ، عاجز آمده‌اند ؟ سه تن از امراء و مبارزان سپاه او يكى چون خواجه بهادر و ديگر طغاى بهادر و سيم جله بهادر زانو زدند و گفتند : اگر پادشاه جهان ده هزار مرد و پنجاه خرك به ما ارزانى فرمايد ، در يك زمان اين حصار را ويران كنيم . پادشاهزاده دوا غمناك شد . پرسيد كه در اين حصار [ 412 ] چند مرد باشد ؟ گفتند : دويست بيش نباشد . گفت : تا اين دويست مرد را به دست خواهيم آورد ، دو هزار مرد ما به قتل خواهد پيوست و دو سه هزار مجروح خواهد شد . مصلحت در آن است كه ترك اين حصار كنيم . در اثناء اين حالت ، شهاب الدين زيرك با دو تن از حصار بيرون آمد كه بنده والى و مرزبان اين قصبه‌ام . مرا رعيت فرستاده‌اند و مىگويند كه اگر پادشاه جهان رقم عفو بر جريدهء عصيان ما كشد ، ايل مىشويم . پادشاهزاده دوا اميرى بيلاق نام را با بست تن نامزد فرمود كه با والى به حصار درآى و يرليغ امان بر خلق حصار خوان . شهاب الدين زيرك و بيلاق به پاى حصار آمدند . مردم حصار بانگ بر ايشان زدند كه اگر پيشتر خواهند آمد ، تير خواهند خورد ، ما از آن انديشه برگشتيم . [ 413 ] پادشاهزاده دوا در غضب رفت و فرمان فرمود كه در اين نزديكى هرجا كه درختى و درى و بنى باشد و چوبى و پلى همه بيارند و در مقابل حصار بلندى بسازند . تمامت لشكر از پنج فرسنگ اشجارى كه يافتند به پاى حصار آوردند و چندان درخت و خاك و خاشاك بر زبر هم انداختند كه به ده گز از بلندى حصار بلندتر شد . از حصار ، مبارزان تيرانداز قرب دويست تير را پيكان‌ها در آتش بتافتند و به سوى آن بلندى انداخت [ ند ] . آتش در آن درختها افتاد و پنجاه مغول بسوخت . و شاهزاده اياكن جادويهاء مجرب به اظهار رسانيد ؛ چنانك دو شباروز بادهاء سخت رفت و سرماء عظيم شد . روز ديگر دوا بفرمود تا شهاب الدين زيرك و برادر او نجيب الدين را در پاى حصار كوسويه به قتل رساندند و از كوسويه به وقت نماز پيشين سوار شد و عنان