زين الدين محمود واصفى

68

بدايع الوقايع ( فارسى )

مسلوخهاى نعمت مخلد آراسته ، و دشمن آن يار ارجمند مانند سگ سلاخ سنگ خوارى بر كله خورده ، دست‌پاچه گشته ، به خونخوارى مقيد و پابسته باد . بعد از چند روز آن جوان قصاب خوانى برهء « 1 » بريانى ترتيب كرده ، همراه خواجه پيش فقيران آمده ، التماس فاتحه نمود . اما [ كار ] طالب علمان به جائى كشيد و احوال ايشان به درجه‌اى انجاميد ، كه دو كس از ايشان از بيطاقتى گرسنگى پوستين‌هاى خود را فروخته خوردند ، و از شدت سرما جان به جان‌آفرين سپرده مردند . مولانا عبد العلى بلخى كه يكى از دوستان جانى بود ، شبى به خانهء اين كمينه آمده گفت كه : اين طالب علمان همه هلاك مىشوند ، دربارهء ايشان چه فكر مىكنى ؟ گفتم : من نيز حيرانم و چاره‌اى « 2 » نمىدانم . گفت : در تعريف سال قحط ، به مدح ابو سعيد سلطان قصيده‌اى مىبايد گفت و در معانى بديع سفت ، تا از وى به طريق صله اخذ « 3 » و جرى نمائيم و كشتى عمر اين فقيران را از اين درياى زخار خونخوار قحط بر كرانه آريم . گفتم : ابو سعيد سلطان تركى است كه اصلا فارسى نمىفهمد « 4 » ، همچنان‌كه ما تركى نمىدانيم . گفت : من يارى دارم كه امام و نايب سلطان است ، همين مقدار كه ما را و اين قصيده را تعريف مىكند ، مهم كفايت مىشود . القصه ، همان زمان به قصيده شروع كرده شد و [ در ] همان‌شب به اتمام رسيد . على الصباح آن را نوشته ، به كا ؟ ؟ ؟ گل رفتيم و آن قصيده را گذرانيديم . آن پادشاه عالىجاه به معونت آن امام همام ، جهت صلهء آن قصيده ، ده رأس گوسفند فربه و بيست من آرد ميده و مبلغ يكصد خانى و چهار درخت جهت هيزم كرم فرمودند . آنها را گرفته به مدرسه آمديم ، و آن زمستان را با آن طالب علمان فقير و چندى « 5 » ديگر از فقيران به فراغت گذرانيديم ،

--> ( 1 ) - A : به روى . ( 2 ) - C ، P : و هيچ چاره . ( 3 ) - A : اخز . ( 4 ) - P : فارسى را نمىداند . ( 5 ) - A : چند ، B ، ص 649 يك چند .