زين الدين محمود واصفى
51
بدايع الوقايع ( فارسى )
گذرانيده شد . مولانا محسن آن مديح را طلب نمودند ، و حضار مجلس چنين نقل كردند كه قريب به « 1 » پنج بيت مولانا محسن نيز نرسيده در بيت ششم بدين امر « 2 » مطلع گرديد ، باز از اول گرفته يكيك بيت را مىخواند و مىخنديد و تعجب مىكرد و مىگفت كه : ويرانى مبيناد ولايت خراسان كه اينچنين كسان از وى ظهور مىنمايند . خواجه پرسيد كه : سبب خنده چيست ؟ مولانا محسن در گوش خواجه فرمودهاند كه : [ اين نظم ] اگرچه به حسب ظاهر مدح است اما به حسب معنى هجوى است كه تا غايت هيچكس نكرده . و اين را خاطرنشان خواجه كرده . چنين گويند كه خواجه بغايت آشفته گرديده ، سخنان تهديد آميز و حكايات وحشتانگيز گفتن گرفت . مولانا محسن فرمودهاند كه : اين غلط ديگر است كه انگيز كردهايد ، اين سبب اشتهار اين هجو مىشود و موجب رسوائى شما گردد . اگر از من مىشنويد سروپاى مناسب آدميانه و مبلغ خرجى [ متعديه ] به وى مىبايد فرستاد و او را بدين نوع شرمنده مىبايد ساخت . خواجه را اين سخن معقول افتاده و سروپاى در غايت تكلف « 3 » و مبلغ يك صد خانى به دست يكى از ملازمان خود به مدرسه به اين كمينه روانه گردانيد « 4 » فقير را خجالت و شرمندگى غريبى دست داد . از براى دفع انفعال و عذرخواهى آن خواجهء نيكوخصال ، به خاطر رسيد كه قصيدهء غرائى گفته شود . چون آن خواجه به مهردارى موسوم بود ، جواب قصيدهء رديف انگشترين مولانا كاتبى كه در مدح ميرزا بايسنغر گفته [ بود ] اتفاق افتاد . [ و ] آن قصيده اين است : تا شد از نام شريفت نامدار انگشترين * بر ممالك يافت دست اقتدار انگشترين مىكشد بر پشت سنگ از بهر قصر دولتت * زان شده خم چون فلك در زير بار انگشترين
--> ( 1 ) - C و B 2 : ندارد . ( 2 ) - A : رمز . ( 3 ) - A : تكليف . ( 4 ) - A : فرستاد .