زين الدين محمود واصفى

430

بدايع الوقايع ( فارسى )

روم . مير بى خود از خرگاه بيرون دويد و باز [ بر ] گرديد و به مولانا محمد گفت كه : از ملازمان [ شما ] التماس مىنمايم كه به اين عزيز كه مىآيد امروز تعرض نفرمائيد . مولانا محمد گفت كه : اى حضرت عنايت فرمائيد و تكليف ما لايطاق نكنيد ، اگر تقريبى نشود تواند بود . بارى چون شاه قاسم به خرگاه درآمد مولانا محمد به عزت تمام دستار بر سر نهاده برپاى خاست « 1 » چون بنشستند شاه قاسم نوربخش به سقف خرگاه نگاهى كرد و گفت : چه نغز خرگاهى بوده « 2 » . مولانا محمد گفت كه : پيش از آمدن ملازمان « 3 » خرگاه بود چون شما تشريف آورديد خرگاه شد . بعد از رفتن شاه قاسم نوربخش به عرض مير رسانيد كه بنده را عزم طواف آستان سلطان خراسان است و شما را بنده زاده‌اى است ، و مرا در اين شهر هيچ‌كس اعتماد نيست « * » مىخواهم كه به اين مضمون رطب اللسان باشم كه : [ بيت ] ( 81 a ) به تن مقصرم از دولت « 4 » ملازمتت * ولى خلاصهء جان خاك آستانهء تست جناب مير دست بر سينه و انگشت بر ديده نهاده فرمودند كه اگر به اين خدمت لايق دانيد « * * » از آنچه وظيفهء بندگى است كما ينبغى بتقديم خواهد رسيد . و از غرايب امور آنكه جناب مير اوصاف جمال و حسن با كمال مولانا پارسا را شنيده « 5 » مرغ دل در هواى تمنايش « 6 » در پرواز بود . و شمع جان در لگن محبتش در سوز و گداز . القصه مولانا محمد فرزند ارجمند خود را با غلام بچه‌اى كه همواره مانند سايه پيرو آن آفتاب سپهر خوبى بود به آن برج دولت و سعادت انتقال

--> ( 1 ) - تمام نسخ جز P : خواست ( 2 ) - P ، B ، B 2 : اين عجب نغز خرگاهى است ، C : چه خوب خرگاهى بود . ( 3 ) - B : ملازمان شما ( 4 ) - A دولتت ( 5 ) - A ، C : شنيده بود ( 6 ) - A ، C : در تمناى هواى وصالش . ( * ) س 10 : كذا ، شايد به هيچكس اعتماد نيست ( * * ) س 15 : ايند به‌جاى دانيد