زين الدين محمود واصفى
415
بدايع الوقايع ( فارسى )
امير عليشير كه به قوت حدس و فراست آن را دريافته بود . روزى شخصى مصحفى و كمانى و كلهقندى به رسم پيشكش به پيش امير على شير آورد . مير از وى پرسيد كه : تو چهكسى و اين تحفهها را به پيش من به چه غرض آوردى ؟ گفت : من پسر فلانم كه يكى از ملازمان درگاه سپهر اشتباه بود و غرض من آن است كه به حكم : إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ « 1 » در خدمت و ملازمت سعى موفور به ظهور رسانم ، و از فوايد انعام و عوايد اكرام اين آستان عرش احترام مستفيض و مستفيد باشم ، مير فرمودند : اى جوان تو هرچند مرا خدمت شايسته و ملازمت پيوسته نمائى و هرروز دولتوار و اقبال كردار بر اين آستانه آئى هرسالى از مبلغ پانصد خانى در ملازمت اين فقير بيشتر حاصل نتوانى كرد « 2 » ، [ اما ] من ترا به كارى رهنمونى مىكنم و ترا به مهمى راه مىنمايم « 3 » كه هرروز اقل مرتبه پانصد تنگه حاصل شود . آن شخص گفت : رأى عالى حاكم است . مير فرمود كه : اين مصحف ترا به صد تنگه هديه مىكنند و اين كمان و اين [ كله ] قند را به بيست تنگه مىگيرند مجموع يكصد و بيست تنگه مىشود ، اينها را مىفروشى و به بيست تنگه قباى پرچاكى مىگيرى و فوطهء زربفت يزدى به پنجاه تنگه مىخرى و عربى تكمهدارى به ده تنگه مىستانى و كارد يك آويزى به ده تنگه و طاقيهء برهء سياه ژنگله موى به بيست تنگه مىگيرى و چوب ارغوانى به دست گرفته بر سر بازار ملك مىايستى ؛ ناگاه ديدى كه جوان خواجهزادهء صاحب حسنى مىگذرد پيش او مىروى و آستين او را عسسوار مىگيرى و مىگوئى كه : شما را خواجگى محمد چنار مىطلبد . آن جوان گريان مىشود و در پاى تو مىافتد كه : اى پهلوان من
--> ( 1 ) - قرآن سوره 43 آيه 22 ( 2 ) - كلمه اخير فقط در B 2 است ( 3 ) - A ، C : و به مهم رو به راهى مىسازم .