زين الدين محمود واصفى
358
بدايع الوقايع ( فارسى )
ندارم ز دينار خسرو سپاس * كه او نيست شاه حقيقتشناس ( B 2 150 a ) چو گوهر نه و الا بود شاه را * به خاك اندر آرد سر گاه را اگر شاه را شاه بودى پدر * به سر برنهادى مرا تاج زر وگر مادر شاه بانو بدى * مرا سيم و زر تا به زانو بدى چو اندر تبارش بزرگى نبود * نيارست نام بزرگان شنود تو اين نامهء شهرياران بخوان * سر از چرخ گردنده بر بگذران از آن گفتم اين بيتهاى بلند * كه تا شاه گيرد از اين كار پند ( T , 197 a ) بداند كزين پس چه باشد سخن * بر انديشد از گفت پير كهن دگر شاعران را نيازارد او * همان حرمت خود نگهدارد او كه شاعر كه رنجيد گويد هجا * بماند هجا تا قيامت بجا « 1 » سلطان محمود چون اين ابيات را شنيد ، عظيم برنجيد . نقيبان لشكر را بفرمود كه هركس فردوسى را بيارد ده هزار دينارش مىدهم . مدتى طلب كردند ، او را نيافتند . از اين سبب سلطان محمود ، خواجه حسن ميمندى را به قتل رسانيد . چون فردوسى از غزنين رفت به هرى در خانهء اسماعيل وراق پسر ازرقى شش ماه مختفى بود . چون طالبان بازگشتند ، فردوسى ايمن شد . از هرى به طوس آمد « 2 » و شاهنامه را گرفته به طبرستان رفت ، پيش شيرزاد كه پادشاه آنجا بود . گفت : اين را به نام تو مىكنم كه اين كتاب همه آثار آبا و اجداد [ و ] پدران تست . شيرزاد او را بنواخت و گفت : اى [ استاد ] ، سلطان را بر آن داشتند و به شرط « 3 » به عرض او نرسانيدند ؛ ديگر ، تو مرد شيعىمذهبى و هركه تولا به خاندان رسول كند او را در دنيا هيچ كارش « 4 » پيش نرود ، چنانچه ايشان را .
--> ( 1 ) - T ، B : هجا تا قيامت بماند بجا ( 2 ) - A ، C : رفت ( 3 ) - A ، C : به شرح ( 4 ) - P ، B 2 : كار ، T : آنينك دنياده هيچ برايشى رستكار ليق غه يتوشماس