زين الدين محمود واصفى

355

بدايع الوقايع ( فارسى )

سلطان محمود مرد متعصب بود اين سخن در وى اثر كرد و به خواجه حسن گفت : تو مىدانى ، چنان كه صلاح است رضاى وى بجوى . فرمود تا شصت هزار درم به فردوسى بردند . فردوسى در حمام بود [ چون بدرآمد ] بدره‌ها به دو عرض كردند . پنداشت كه زر سرخ است . چون سفيد بود عظيم برنجيد و معلوم كرد حسن كيد كرده است . بيست هزار درم به حمامى داد و بيست هزار درم « 1 » به فقاعى و بيست هزار درم به كسى كه آورده بود ، و گفت : سلطان را زمين‌بوس برسان و بگو اين خدمت بنده از براى نام باقى كرده ، نه از براى مال فانى . اين سخن چون به سلطان رسيد به خواجه [ حسن ] درشتى كرد كه اين فتنه تو برانگيختى و ما را در زبان شاعران انداختى و بدنام ساختى . خواجه حسن گفت : اى پادشاه هرچه از سلطان آيد مرتبهء آن بزرگ باشد ، بايستى كه اگر مشتى خاك به دو دادى آن را خوار نداشتى « * » و كم حرمتى و بىالتفاتى نكردى ؛ اين شخص احمق است كه صلهء چون شما پادشاهى را خوار داشت . سلطان متغير شد [ و ] گفت : بفرمايم تا اين قرمطى را در پاى پيل اندازند . چون خبر به فردوسى رسيد متحير شد . از خانهء وى به خانهء سلطان راهى بود . خود را به بارگاه سلطان رسانيد . چون سلطان بيرون آمد تا وضو كند ، فردوسى در پاى سلطان افتاد و گفت : اگر خداوند دربارهء بنده ظن برده‌اند ظن او را خلاف نشايد كرد ، اما در ممالك سلطان بخلاف مسلمان « 2 » از هرملت مردم هستند كه در ظل حشمت سلطان روزگار مىگذرانند ، اگر بنده را يكى از ايشان شمارند تا از كشتن ايمن گردد چه شود ؟ سلطان از اين خجل شد و گفت : از جان « 3 » امان دادم ، اما بايد كه گرد درگاه من نگردى . فردوسى زمين

--> ( 1 ) - P ، B ، B 2 : ديگر ( 2 ) - A ، C : سلطان . ( 3 ) - نسخ ديگر ، گفت بجانت ( * ) س 11 : آن را خار نداشتى