زين الدين محمود واصفى

317

بدايع الوقايع ( فارسى )

رطب اللسان گشتم كه : در ولايت خراسان نديمى بود كه او را قاسم حصارى مىگفتند ، در سبك روحى خود را مانند فرح در دلهاى اهل نشاط جا كردى و غم و اندوه را از ضمير مثل موى از خمير بيرون آوردى . [ و ] او همواره تعريف و توصيف مردم حصار در فهم و ادراك ورد زبان داشت و رقم فصاحت و بلاغت آن قوم را بر صحيفهء بيان مىنگاشت . روزى در خيابان خراسان با وى سير مىكردم كه از جانب حصار كاروانى رسيد . شخصى از مركب فرودويد و روى به قاسم آورده گفت كه : السلام عليكم . گفتم : بارك اللّه مولانا قاسم قابليت و صلاحيت مردم حصار شما را از سلام ايشان معلوم توان كرد . قاسم شرمنده و سر در پيش افكنده ، او را به خانهء خود مراعات نموده متوجه شد ؛ چون به محلهء ميرزا بهادر « 1 » « * » كه از جملهء شرابخانه‌هاى مشهور خراسان است رسيديم ، از حويلى آواز هياهوى مستان و نوشانوش ايشان به اوج ثريا رسيده بود و غوغا و مشغله و غلغلهء حريفان در گنبد افلاك افتاده . قاسم حصارى آن مسافر را گفت كه : اين خانهء ماست شما درآئيد و به فراغت به سر صفه نشينيد ، من از پى مهمى مىروم . آن شخص دليرانه درآمد و به سر صفه بنشست . جمعى مستان پرسيدند كه : تو كيستى و از كجا آمده‌اى ؟ گفت : من مهمان قاسم حصارىام . جماعت مستان او را در لت كشيدند و سر او را شكسته . دو دست در قفا بسته ، چندانش زدند كه شب عيد بر دهل نزدند ، و او را به عقوبت تمام از خانه بيرون كردند . قاسم حصارى رسيد و او را بدين حال ديد و گفت : اى مردك اين سزاوار و جزاى آن كسى است كه الف لام را با تنوين جمع كند و مرا در ميان اهل فضل شرمنده سازد .

--> ( 1 ) - A ، C ، B ، P : ميرزا بهار ( * ) س 11 : بهادور