زين الدين محمود واصفى

227

بدايع الوقايع ( فارسى )

بناى عشق جانان نو شد اندر سينهء خسرو * بناهاى كهن از كاو كاو غمزه ويران كن * * * انسى راست « 1 » بيا اى سرو خوش‌رفتار گشت باغ و بستان كن * چو گل از غنچه رو بنماى « 2 » و عالم را گلستان كن برافروز آن رخ و جان را چو خال خود در آتش زن * برافشان كاكل و دل را چو زلف خود پريشان كن « 3 » درآ اى شاخ گل دامن‌كشان و خرقه‌پوشان را * اسير خويش و گردن بسته چون گوى گريبان كن ز من در ماتم هجران چو جانان مىكشد دامن * اجل گو بعد از اينم چاك « 4 » در پيراهن جان كن سفيد از گريه گشت آخر سواد چشمم اى همدم * اگر بر سينه داغ تازه دارى پنبهء آن كن به گرد آن دهان خالت خيال سلطنت دارد * چو خاتم داديش گو دعوى ملك سليمان كن گر اى انسى هواى « 5 » طلعت ليلىوشى دارى * چو مجنون با دل پردرد و غم رو در بيابان كن * * * لمؤلفه به دل آتش زن آن را لاله‌زار گلشن جان كن * درآ و آتش دل را خليل‌آسا گلستان كن

--> ( 1 ) - از اينجا تا 5 غزل بعد در P نيست ( 2 ) - B 2 : رخ بنما ( 3 ) - اين بيت در B 2 نيست ( 4 ) - B 2 : خاك ( 5 ) - T : خيال