زين الدين محمود واصفى
208
بدايع الوقايع ( فارسى )
فرياد عاشقان نبود شب به كوى تو * خلق است « 1 » در خروش ز آه و فغان من بر لوح مانده نامم و بر خاك « 2 » استخوان * آخر جز اين نماند ز نام و نشان من پيش سگت چگونه توان شد سفيدروى * ز اينسان كه سوخت ز آتش غم استخوان من گفتى گمان مبر ز من اى واصفى وفا * هرگز نبود از تو خود اين در گمان من غزل پس از مردن چو گردد خاك جسم خاكسار من * نيارد بر زبان نامم بجز لوح مزار من ترا بر « 3 » خاطر از من گر غبارى بود اكنون شد * تنم خاك و صبا برد از سر كويت غبار من به مهد ناز با صد عيش و عشرت خفته كى دانى * بلا و محنت و بيدارى شبهاى تار من غزل زخم دل از ناوك آن دلنواز است اينهمه * يا « 4 » به روى او دلم را ديده باز است اينهمه كم نگردد ناز تو از ناله و افغان من * چون ترا اى نازنين اسباب ناز است اينهمه « 5 »
--> ( 1 ) - T : خلقند ( 2 ) - P : خاكم ( 3 ) - T ، B ، در ( 4 ) - T : تا ( 5 ) - نسخه C از اينجا را ندارد