زين الدين محمود واصفى
202
بدايع الوقايع ( فارسى )
به ناشناس مگو واصفى ز عشق كه چرخ * بناى عشق براى خداشناس نهاد غزل « 1 » تا زلف تو اى شوخ ستمكاره گره شد * سررشتهء كار من بيچاره گره شد صد قطره ز خوناب جگر بر مژهء من * از حسرت آن نرگس خونخواره گره شد در كان نبود لعل كه از نالهء فرهاد * خون دل كوه است كه در خاره گره شد « 2 » نبود عجب ار واصفى از عشق تو ناليد * چون آرزويش در دل صد پاره گره شد غزل چند دعوى كنى اى شمع به آن « 3 » روى سفيد * مگرت شرم نمىآيد از آن موى سفيد نيست آتش به سر شمع كه شد پروانه * كشته و شمع « 4 » بخونش زده گيسوى سفيد از پى مرهم زخم كف پاى سگ تو * ديده گرديده مرا حقهء داروى سفيد زلف را از بر رخسار به يكسوى منه * كه سيه خوبنماى است به پهلوى سفيد
--> ( 1 ) - در B 2 اين غزل نيست . ( 2 ) - اين بيت فقط در B هست ( 3 ) - B : بر آن ( 4 ) - T ، B : كشتهء شمع