زين الدين محمود واصفى

156

بدايع الوقايع ( فارسى )

بود درد تو به تنگ از دل بىحاصل من * رفت و در پاى تو ( 35 a ) افتاد ز دست دل من حضار مجلس ، در تعريف و توصيف اين مطلع آن مقدار غلو نمودند و طريق استقصا پيمودند « 1 » كه عرق رشك و غيرت بر گردن حميّت به حركت درآمد ؛ و الحق جاى آن دارد كه به غايت خوب واقع شده . روز ديگر از بحر خاطر اين قطعه به ساحل بيان آمد كه : به پاىبوس عزيزى رسيده‌اى اى درد * كه چشم جان بود از خاك پاى او روشن كنون ستاده چرا بر « 2 » سر قدم باشى * بيا و از ره عزت‌نشين به ديدهء من جناب ممدوح آن مقدار تحسين و آفرين عنايت فرمودند و لطف نمودند كه فوق مرتبهء اين كمينه بود . مولانا سعيد بن مسعود آن سلالهء محسود را از حسد عنان اختيار از دست رفت و هذيان گفتن آغاز كرد . فقير هيچ نگفتم و از مجلس بيرون رفتم . مولانا سعيد را مصاحبى بود به وى رسيدم و از وى پرسيدم كه : از « 3 » مولانا سعيد هيچ عيبى مىدانى ؟ گفت : به دو عيب [ خود ] حاضرم يكى آنكه جناب كل‌اند و ديگر آنكه در اين‌روزها كدخدا شده‌اند و به درمانده معطل [ اند ] . گفتم : جزاك اللّه خيرا كه عجب ماده‌اى به دست من انداختى و او را مسخرهء عالم ساختى . پنجاه قطعه از براى سرش و پنجاه ديگر از براى آن امر ديگر مرتب گرديد « 4 » ؛ و در همان‌شب چهار قطعه [ به صفحهء ] ظهور آمد . و آن چهار قطعه اين است :

--> ( 1 ) - A : مىنمودند ، P : پيمود ( 2 ) - P : در ( 3 ) - P : در ( 4 ) - A : كردند ؛ T : مرتب قيلديم .