پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

79

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

اوستراكون « 1 » مىناميدند برمىگرفت و نام آن كسى را كه مىخواست از شهر بيرون رانده شود به روى آن نوشته به جايى در بازارگاه كه نرده چوبى گرد آن كشيده بودند مىبرد و در آنجا قاضى نخست آن تكه‌ها را مىشمرد زيرا اگر شماره آنها از شش هزار كمتر مىبود اوستراكيسم انجام نمىگرفت و آن را نارسا مىشماردند . سپس تكه‌هاى هر يك نامى را جدا كرده به يك سوى مىآورد و هر كسى كه تكه‌هاى بيشتر به نام او نوشته شده بود براى مدت ده سال بيرون رانده مىشد ، ولى از زمين‌هايى كه از آن خود داشت بهره مىتوانست يافت . چنين گفته‌اند كه در داستان بيرون راندن آريستيديس فرد بىسواد و ساده‌اى به او بر خورده و تكه را به آريستيديس كه نمىشناخته مىدهد و خواهش مىكند كه بر روى آن نام « آريستيديس » را بنويسد . آريستيديس در شگفت شده مىپرسد : آيا چه رنجشى از آريستيديس يافته است ؟ . . . مرد ساده مىگويد : هيچ رنجشى از او نيافته‌ام بلكه او را هرگز نمىشناسم ، ليكن اربس كه نام او را « آريستيديس دادگر » مىشنوم از شنيدن اين نام به ستوده آمده‌ام . آريستيديس بىآنكه سخن ديگرى بر زبان براند آن را از او برگرفته ، نام خود را به روى آن نوشته باز پس مىدهد و چون از شهر بيرون مىرفت دستهاى خود را به سوى آسمان برداشته چنين گفت : نايد آن روزى كه آتنيان نيازمند گرديده يادى از من بكنند و اين به عكس دعايى بود كه اختليس كرده بود . ليكن سه سال پس از آن هنگامى كه خشايار شاه لشكر به تسالى و بويوتا از خاك آتيكا آورد آتنيان اين تصميم را لغو ساخته به رانده شده اجازه دادند كه به شهر باز گردد و اين كار را بيشتر از آن جهت كردند كه مبادا او خويشتن نزد ايرانيان رفته و ديگران را هم از يونانيان فريب داده بدانسوى كشاند . ولى بايد گفت كه او را نشناخته بودند و بىجهت گمان بد درباره او مىبردند چه او همان كسى بود كه پيش از آن بيرون راندن هميشه مىكوشيد و آتنيان را براى جانفشانى در راه آزادى خودشان دليرتر مىگردانيد . پس از آن هم كه ثميستوكليس سردار آتنيان گرديده و همگونه نيرو در دست او بود اينجا

--> ( 1 ) . Ostracon