پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
498
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
پس از وى قيصر گاليوس « 1 » را فرستاد كه دوباره با كلئوپترا سخن گويد . او نيز جلو درآمده و براى قصدى كه داشت سخن دراز براند و در اين ميان پروكوليوس نردبان بلندى بر آن پنجره كه گفتيم آنتونيوس را از آنجا بالا كشيدند گزارده و با دو تن از كسان خود بالا رفته و به درون شد و راست به سوى آن در كه كلئوپترا از پشت آن با گاليوس سخن مىگفت شتافت . يكى از آن دو زن كه همراه كلئوپترا بودند او را ديده داد زد : « بدبخت كلئوپترا ! همين اكنون دستگير مىشوى ! » از اين صدا كلئوپترا بازگشته و همين كه چشمش به پروكوليوس افتاد خنجرى را كه همراه خود براى چنين هنگامى آماده داشت بركشيد . پروكوليوس به سوى او دويده و با دو دست او را گرفته داد زد : « شرم كن اى كلئوپترا ! تو بر خود ستم مىكنى و بر قيصر بيشتر . كسى كه مىخواهد نيكو سرشتى خود را نشان بدهد . تو مجالى براى او باز نمىگزارى و سردارى را كه بهترين و پاكدلترين مردى است به جهانيان مرد كينهجوى و بدسرشتى نشان مىدهى » اين گفته خنجر را از كف او بيرون مىكشيد . سپس نيز رختهاى او را جستجو كرد كه اگر زهرى در آنها نهان كرده پيدا نمايد . سپس قيصر ايپافرودتيوس « 2 » را كه از آزادكردگان خود بود فرستاد كه از كلئوپترا پاسبانى نمايد و سفارش داد كه با وى مهربانى كنند و نيز هوشيار باشند كه خودكشى ننمايد . در اين ميان قيصر به شهر الكساندريا درآمد و ارييوس « 3 » فيلسوف را همراه خود داشت كه دست او را گرفته و با وى سخن مىگفت و خود خواستار آن بود كه الكساندريان ببيند چه احترامى به همشهرى ايشان نموده مىشود و چون به ميدان مشق رسيد كه بر روى بلندى كه براى او در اينجا پديد آورده بودند رفت . مردم شهر در آنجا گرد آمده و از ترس جان و مال خود در برابر او به خاك مىافتادند . وى به مردم خطاب كرده چنين گفت : از روى زمين برخيزيد سپس گفت كه از نكوهش آنان چشم مىپوشد نخست براى الكساندر كه آن شهر را بنا كرده . دوم براى خود شهر كه جايگاه بزرگ و زيبايى است . سوم براى دوست خود ارييوس . اين بود اندازه احترامى كه ارييوس از قيصر مىديد و او با ميانجيگرىهاى خود بسيار كسان را آزاد ساخت .
--> ( 1 ) . Gallius ( 2 ) . Epaphroditus ( 3 ) . Areius