پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

423

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

تو كه هستى كه بدينسان به جنازه پومپيوس بزرگ پرداخته‌اى ؟ ! فيليپوس پاسخ داد : من آزاد كرده او هستم از اين جهت به اين كار پرداخته‌ام . مرد پير دوباره پاسخ داده گفت : ولى شما نبايد به تنهايى از اين سرفرازى بهره‌جويى . من از شما خواستارم كه مرا نيز شريك خود گردانيد تا از چنين كار نيك بىبهره نمانم . اين خود نيكبختى بزرگى است كه من كه در اين شهر بيگانه افتاده‌ام چنين فيروز باشم كه دست خود را به تن پومپيوس برسانم و آخرين حق يك سردار بزرگ رومى را انجام داده باشم . اين بود آيين مرگ پومپيوس كه انجام گرفت . فرداى آن روز لوكيوس لنتلوس بىآنكه از چگونگى جريان آگاه باشد از كوپرس روانه گرديد تا به آنجا رسيد و چون به خشكى درآمد و آن جنازه و آن تخته‌ها را ديد و فيليپوس را در كنار آن سرپا ايستاده يافت بىاختيار داد زد : اين كيست كه آخرين دم زندگى را در اينجا كشيده ؟ و پس از اندك فاصله آهى از دل برآورده چنين گفت : خدا كند تو نباشى اى پومپيوس بزرگ ! در اين ميان كه به گفتن اين جمله مىپرداخت مصريان او را ديده و چگونگى را دريافتند و بىدرنگ دستگيرش كرده او را نيز بكشتند . پس از ديرى قيصر بدين سرزمين زشتكار درآمده و چون يكى از مصريان را بفرستادند كه سر پومپيوس را نزد او برساند ، قيصر سخت دلگير گرديده روى از آن برگردانيد . و چون مهر او را به قيصر دادند كه بر روى آن شيرى با شمشير در پنجهء خود نقش شده بود قيصر از ديدن آن چشم پر آب گردانيده زار بگريست . آخيلاس و پوثنيوس را به سزاى اين كار بشكست . خود بطلميوس پادشاه هم در جنگى كه در كنار نيل روى داد شكست يافته بگريخت و از آن پس ديگر خبرى از او پيدا نشد . اما تئودوتوس عالم علم بيان اگرچه گريخته جان از دست كينه‌خواهى قيصر بدر برد ، ولى سالها آواره و سرگردان بود به هر كجا مىرفت مردم بيزارى از او مىجستند و بااين‌حال مىزيست تا چون ماركوس بروتوس كه قيصر را كشته بود او را در خاك آسيا به دست آورده