پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

415

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

آنان شايسته كسانى بوده كه قربانيهاى خود را گذرانيده مىخواهند به جشن پردازند نه شايسته كسانى كه جنگ در پيش دارند و بيم و اميد هر دو را بايد داشته باشند . پومپيوس چون قدرى از لشكرگاه دور شد از اسب پياده گرديده آن را رها كرد و جز پيرامونيان اندكى با خود نداشت و چون ديد كسى از دنبال او نمىآيد آهسته راه مىرفت . كسى كه در مدت سى و چهار سال هميشه در جنگها فيروز بوده و جز شكوه و سربلندى دشمن‌شكنى نديده كنون در پايان عمر خود براى نخستين بار شكست يافته و تازه مىدانست حال زبونى و شكستگى چگونه مىباشد . اين تأثر براى او كوچك نبود كه مىديد نيكنامى و شكوه و ارجى را كه در نتيجه آن همه جنگها و خونريزيها به دست آورده بود همگى آنها را اين زمان از دست هشته است . مىديد كه يك ساعت پيش آن همه لشكرهاى پياده و اسكادرانهاى سواره و دسته‌هاى كشتى گرد سر و زير فرمان او بودند ، اكنون بدين حال افتاده كه جز يك دسته كوچكى بر گرد سر ندارد كه اگر همان دشمنان دچارش گردند او را با اين حال نخواهند شناخت . بدينسان چون از شهر لاريسا گذشته به گذرگاه تمپى « 1 » رسيد از تشنگى كه داشت زانو به زمين نهاده از آب آن رود بخورد . سپس برخاسته از رود بگذشت و از ميان خاك تمپى راه پيموده به كنار دريا درآمد و در آنجا باز مانده شب را در كلبه يك ماهىگيرى گزارده فردا بامداد ، به يكى از قايقهاى رودخانه برنشسته از آزادمنشى كه داشت هيچ يك از نوكران خود را همراه نبرد بلكه بر آنان پند داد كه بازگشته آزادانه نزد قيصر بروند و خودشان را به او بشناسانند بىآنكه ترس داشته باشند . در آن قايق از كنار دريا راه مىپيمود و پارو مىزد تا ناگهان كشتى بازرگانى بزرگى را دريافت كه در كنار دريا ايستاده و آماده سفر مىباشد . خداوند اين كشتى يكى از شهرنشينان روم پتيكيوس « 2 » نام بود كه اگرچه آشنايى با پومپيوس نداشت ، ولى او را ديده و مىشناخت . قضا را شب گذشته خوابى بدينسان ديده بود كه با پومپيوس دچار شده ولى او نه در حال هميشگى خود مىباشد ، بلكه در پريشانى و تيره روزى است و با او نشسته به گفتگو پرداخته . اين هنگام در كنار دريا با كسانى آن خواب را در ميان داشت كه يكى از ناخدايان نزديك شده و گفت :

--> ( 1 ) . Tempe شهرى در تسالى بوده و گويا رودى در نزديكى آن بوده ( 2 ) . Peticius