پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
365
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
نخست با هم به مهر گفتگو كرده هر يكى از فيروزيهاى آن ديگرى را ستايش مىنمود و مباركباد مىگفت . ولى چون نوبت به تصفيه كارها رسيد و بايستى با هم قرارهايى بدهند سخت به مخالفت مىكوشيدند ، چنانكه در هيچ زمينهاى سازگار نيامدند بلكه كار به سخنان درشت كشيده پومپيوس لوكولوس را خسيس مىخواند و او به پومپيوس نسبت هوسبازى مىداد . پيرامونيان ايشان به سختى توانستند آنان را از هم جدا گردانند . لوكولوس در گالاتيا مانده سرزمينهايى را كه گشاده بود به اين و آن مىبخشيد و به هر كه مىخواست پيشكش مىداد . از آن سوى پومپيوس در آن نزديكى چادر زده پياپى پيام مىفرستاد كه فرمانهاى لوكولوس را به كار نبندند و همه سپاهيان او را از گردش مىپراكند . مگر هزار و ششصد تنى كه در خور كار نبودند و سر و سامان درستى نداشتند و به نافرمانى دلير بودند . پومپيوس مىدانست كه اينان لوكولوس را دشمن مىدارند از اين جهت اينان را نزد او باز گذاشت . گذشته از اين كارها پومپيوس زبان به ريشخند و بدگويى گشاده آشكار از ارزش كارهاى لوكولوس مىكاست . مىگفت : جنگهايى كه او كرده با آن شكوه پوچ پادشاهى بوده و جنگ با سپاهيان ورزيده و كينه جو براى من نگاهداشته شده زيرا مثرادات اكنون ساز و برگ از سر گرفته و اين زمان تنها اميدش به شمشير و سپر و اسب است كه هرگز فروگزارى و سستى نخواهد نمود و سپاهيان او از آن شكستها عبرت برداشته ورزيده شدهاند . پومپيوس هم در پاسخ اين سخنان وى مىگفت : لوكولوس آمده كه با پيكره ( صورت ) جنگ و با سايه آن بجنگد و اين عادت اوست كه همچون مرغ لاشخور هنگامى كه چهارپايى را ديگران از پا انداختند اين بر سر لاشه فرود آمده آن را از هم مىدرد . بدينسان كه او فيروزى بر سرتوريوس « 1 » و لپيدوس « 2 » بر آن بندگانى كه زير فرمان اسپارتاكوس « 3 » گرد آمده بودند همه را از آن خود مىشمارند .
--> ( 1 ) . Sertorius ( 2 ) . Lepidus ( 3 ) . Spartacus