پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

359

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

همه آنان از سلام كردن به او نيز خوددارى داشتند و خود را به كنارى كشيده كيسه‌هاى تهى خود را نشان داده مىگفتند بدانسان كه سود جنگ را تنها از آن خودت مىگيرى اكنون هم خودت تنها رفته با دشمن جنگ بكن . سرانجام به ميانجيگرى ديگر سپاهيان رضايت دادند كه آنان تابستان را هم با وى باشند . ولى اگر در آن ميان دشمنى به جنگ نيامد آنان آزاد باشند با اين شرط آنان را نگاهداشت . ولى هيچ‌گونه فرمانى بر آنان نداشت و نمىتوانست آنان را به جنگى براند . تنها به اين اندازه بسنده مىكرد كه در لشكر او درنگ نمايند . با آنكه در همان هنگام تيكران در كاپادوكيا به ويرانى آنجا مىكوشيد و مثرادات در پونتوس فيروزانه نشسته بود و اينها سرزمينهايى بودند كه در چندى پيش لوكولوس نامه به سناتوس نوشته و اين سرزمينها را در دست روميان قلمداد نمود و اين بود كه سناتوس دسته نمايندگانى را براى رسيدگى به كارهاى آنها نزد او فرستاد و اينان كه در راه مىآمدند يقين داشتند كه آن زمينها از دشمن پيراسته گرديده و به دست روميان مىباشد . ولى چون رسيدند لوكولوس را ديدند كه هيچ‌گونه اختيارى در دست ندارد . بلكه سپاهيان بر او چيره شده‌اند و لگام گسيختگى ايشان به جايى رسيده بود كه چون تابستان به پايان رسيد شمشيرهاى خود را كشيده و سرخود از لشكرگاه جدا گرديده و اندكى دور از آنجا آوازها را بلند كرده و شمشيرها را در هوا به لرزش آورده مىگفتند : مدتى كه ما وعده داده بوديم سرآمده بازمانده سپاهيان او نيز چون پومپيوس نامه نوشته بود به سوى او رفتند . بدينسان لوكولوس كه روميان او را با لابه و خواهش به سردارى برگزيده و به جنگ دشمنان بزرگى همچون مثرادات و تيكران فرستاده بودند از كار باز گرفته شد و سزاى فيروزيهاى خود را بدينسان يافت . اگر چه سنات و بزرگان مردم اين عقيده را داشتند كه درباره او ستم رفته است و آن گفتگوها در پيرامون كارهاى وى بيجاست بااين‌حال سفرهاى او با خوارى و زبونى به پايان رسيد . « 1 »

--> ( 1 ) . بازمانده سرگذشت كه پلوتارخ مىسرايد . چون هيچ‌گونه سود تاريخى ندارد بلكه در زمينه زندگى لوكولوس در رم مىباشد از اين جهت از ترجمه آن كه چند صفحه بيش نيست چشم پوشيده شده . لوكولوس جاى خود را به پومپيوس داد كه سرگذشت او را از اين پس خواهيم نگاشت .