پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

332

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

دهانه ايوفراتيس ( فرات ) رسيده و به خشكى در آمده بود نزد وى آمده و خبر داد كه با چند تن از پيشينگويان بابل ديدار كرده و آنان چنين گفته‌اند كه الكساندر نبايد به بابل برود . الكساندر گوش به سخن او نداده و از راه باز نايستاد و چون نزديك ديوارهاى آنجا رسيد يك دسته كلاغهايى با هم كشاكش داشتند و يكى از آنان پايين افتاده درست در پهلوى او به زمين رسيد . در اينجا به او خبر دادند كه اپولودوروس حكمران بابل قربانيهايى كرده تا از آنها بداند كه حال الكساندر چه خواهد بود . الكساندر به دنبال فوتاگوراس فرستاد و چون او بيامد از او پرسيد كه قربانيها چه نشان مىدهند . و چون او پاسخ داد كه كناره‌هاى جگر سياه معيوب بود الكساندر گفت : راستى چه پيشينگويى بزرگى ! بااين‌همه به فوتاگوراس آزارى نكرد ولى سخت پشيمان بود كه چرا به سخن نيارخوس گوش نداده . تا ديرزمانى هم درون شهر نيامده در بيرون آن چادر خود را از جايى به جايى مىبرد و رود ايوفراتيس را بالا و پايين مىرفت و مىآمد . گذشته از اينها نشانهاى ديگرى نيز او را ناآسوده مىداشت . از جمله روزى خرى بر شير بسيار بزرگ و خوش‌اندامى تاخته و با جفتك او را بكشت . روز ديگرى كه برهنه گرديده بود تنش را روغن بمالند و به بازى توپ پرداخته بود چون خواستند رخت او را دوباره بياورند جوانانى كه با وى بازى مىكردند ناگهان مردى را ديدند كه رختهاى پادشاه را بر تن كرده و تاج او را بر سر نهاده و خاموشانه بر روى تخت او نشسته است . و چون پرسيدند : تو كه هستى ؟ پاسخى نشنيدند و چون پافشارى نمودند پس از ديرى آن مرد به زبان آمده چنين گفت : نام من ديونتسيوس « 1 » است و از مردم ميسينيا « 2 » مىباشم . مرا به گناهى متهم كرده از كنار دريا تا اينجا بياوردند و در اينجا زمان درازى به زندانم انداختند تا سراپيس « 3 » بر من هويدا شده مرا از زنجير آزاد ساخت و بدينجا را هم نموده و دستور داده كه رختهاى پادشاه را پوشيده و تاج او را به سر نهاده و به جاى او بنشينم و سخنى نگويم . الكساندر چون داستان آن مرد را گوش داد به راهنمايى پيشينگويان او را بكشت . ولى دل خود را پاك باخته از هوادارى خدايان درباره خود نوميد گشته نيز از

--> ( 1 ) . Diontsius ( 2 ) . Messenia جايى در جزيره صقليه ( سيكيليا ) . ( 3 ) . يكى از خدايان يونانيان و روميان .