پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

294

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

اين پيام هنگامى به آلكساندر رسيد كه براى فرمان حمله دادن آماده مىشد و چون پيام را شنيد گفت به پارمنيو بگوييد شما گويا هوش خود را از دست داده‌ايد يا از سختى كار جنگ اين در نمىيابيد كه سپاهيان اگر از جنگ فيروز درآمدند نه تنها مالهاى خودشان مالهاى دشمن نيز به همراه ايشان خواهد بود و اگر فيروزى نيافتند در اين حال بايد در ميدان جنگ كشته شوند و هرگز نيازى به مال و بنه و اين گونه چيزها نخواهند داشت . در اين روز الكساندر خطابه بسيار درازى براى تساليان و ديگر يونانيان خواند و آنان با آوازهاى بسيار بلند پاسخ داده از او درخواستند كه آنان را بر سر ايرانيان بكشاند . الكساندر با دست چپ نيزه خود را بلند كرده دست ديگر را به سوى آسمان دراز نموده از خدايان چنين درخواست كه اگر او را به راستى پسر زئوس مىشناسند يارى خودشان را از يونانيان دريغ ندارند و آنان را نيرومند گردانند . اين سخن را كالستينس « 1 » مىنويسد . در اين هنگام آريستاندير كاهن كه جامه بلند سفيدى در بر و تاج زرينى بر سر داشت و پهلوى الكساندر سوار بود ناگهان عقابى را در آسمان در بالا سر الكساندر نشان داد كه رو به سوى سپاه دشمن در پرواز بود . سپاهيان از ديدن آن مرغ به هيجان آمدند و همديگر را تحريك كردند كه به يك ناگاه سوارگان از جا جنبيده تاخت سختى بردند . نيز فوجهاى پيادگان از پشت سر به جنبش درآمدند . ليكن پيش از آنكه اينان به صف يكم سپاه دشمن برسند و زد و خورد آغاز نمايند ايرانيان خود را پس كشيدند . الكساندر به تندى از دنبال آنان تاخت و اين دنبال كردن گريختگان او را به ميان رزمگاه كشانيد آنجا كه خود داريوش ايستاده بود . الكساندر او را از دور مىديد كه مردى خوش‌رو و بلند بالايى بر روى گردونه بلندى ايستاده و سوارگان كه پاسبانان خاص او و از بهترين جنگجويان بودند از هر سوى گرد او را فراگرفته‌اند . ولى فشار الكساندر بر گريختگان چندان سخت بود كه آنان را بر ديگران كه هنوز از جاى خود تكان نخورده بودند فشرده براى هيچ كسى مجال دست كشادن و جنگ كردن نداد . مگر اندكى از دليران و بىباكان كه ايستادگى كرده و همگى آنان كشته شدند و تنهاى ايشان رويهم ريخته زير پاى اسبها جان سپردند . داريوش كه اين زمان مىديد همه چيز را باخته و دسته‌ى سوارگانى كه در پيش روى او به

--> ( 1 ) . Caleisthenes مورخ معروف