پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
291
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
ترئيوس : گويا شما دل از من كنده به يك بار ماكدونى شدهايد . اگر هنوز مرا خواجه خود مىشمارى من تو را سوگند مىدهم به فروغ ميثرا « 1 » راست بگو ببنيم آيا من براى بدبختيهاى استاتيرا در زمان زندگى يا در مرگش شيون ننمايم ؟ آيا در زمان زندگى او آسيبى روى نداده كه من بايد بيش از همه دلآزرده آن باشم ؟ ! آيا اين چگونه باور كرد نيست كه جوانى الكساندر به زن دشمن دست يابد و با او تا آن اندازه به نوازش و احترام رفتار نمايد و اين رفتار او نتيجه آن گمان دلگدازى نباشد كه مرا بيش از همه رنجور مىدارد ؟ ! چون پادشاه اين سخنان را گفت ترئيوس خود را به پاهاى او افكنده التماس كرد كه بيهوده الكساندر را نكوهش نكند و درباره زن و خواهر خود بدگمان نباشد و بدينسان او را از بدگمانيهاى دلازارى كه داشت بيرون آورده آگاهش گردانيد كه آلكساندر كه به او چيره گرديده در سايه خويهاى پاك خود سرشت ديگرى جز از سرشت آدميان دارد و بايد او را دوست داشته دلداده پاكدليش گرديد . زيرا او كه با خشم و دشمنى با مردان ايران آن همه روبرو گرديده هرگز با خنده و خوشى با زنان ايران روبهرو نگرديده . اين سخنان را گفته با سوگندهاى بسيار سخت راستى آنها را به اثبات مىرسانيد و هنوز او به ستايش الكساندر و شرح برگزيدگيهاى وى را دنباله مىداد كه داريوش او را به حال خود گزارده و به اين سوى چادر نزد درباريان و نزديكان خود بازگشت و در اينجا دستهاى خود را به آسمان بلند ساخته چنين گفت : اى خدايان خاندان و كشور من ! از شما خواستارم مرا فيروزى دهيد كه به كارهاى خود سامانى داده اين كشور و پادشاهى را بدانسان كه از پيشينيان خود گرفتهام به پسينيان باز گزارم و به الكساندر پاداشى كه در سايه آن مهربانيها و نيكخوييهاى خود سزاوار است بدهم و هرگاه سرنوشت من ديگر است و زمان سپرى شدن پادشاهى ايرانيان فرا رسيده و خدايان بر فيروزى من رشك برده ويرانى ما را خواستهاند پس از شما خواستارم كه كسى جز الكساندر جانشين من نگرديده پاى بر روى تخت كوروش نگزارد . اين است آنچه كه بيشتر تاريخنگاران آوردهاند . بارى الكساندر همگى سرزمينهاى آسيا را در آن سوى رود فرات از آن خود ساخته آهنگ روبهرو شدن با داريوش كرد كه اين هنگام با يك مليون سپاه بر سر او مىآمد .
--> ( 1 ) . Mithras خداى معروف ايرانيان بتپرست كه به جاى زئوس يونانيان مىباشد .