پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

235

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

ولى هرگاه شما دوستى با يونانيان را بر بندگى پادشاه ايران برگزينيد آن زمان همه اين سپاهيان و همگى آن كشتيها در اختيار شما خواهد بود كه به دستيارى آنها كشور خود را نگهدارى و آزادى خود را كه اگر آن نباشد چيزى در زندگانى در خور دوست داشتن نيست نگهدارى . فارنابازوس مقصود او را دريافته چنين پاسخ داد : اگر پادشاه ايران ديگرى را به جاى من فرستاد من از آن زمان بىشك نزد شما خواهم آمد ، ولى تا او به من اعتماد مىنمايد و حكمرانى به دست من مىسپارد . من نيز جز وفادارى نخواهم نمود و هرگز كوششى را در راه پيشرفت كارهاى او فرو نخواهم گذاشت . اين پاسخ او را آگيسيلاوس سخت پسنديده دست او را فشرد و چون او برفت چنين گفت : چقدر آرزومندم كه چنين مرد دليرى دوست من بود نه دشمنم . فارنابازوس كه رفته بود ولى پسر وى هنوز در آنجا ايستاده ، پس به سوى اگيسيلاوس دويده با لبخند چنين گفت : آگيسيلاوس من مىخواهم شما ميهمان من باشيد . اين گفته زوبينى را كه در دست خود داشت به او پيشكش كرد . آگيسيلاوس از آن ادب و از چهره نجيبانه آن پسر سخت متأثر گرديده چشم به پيرامون خود انداخت كه آيا چيزى كه شايسته پاداش دادن به او مىباشد مىبينيد و چون چشمش به اسب ادايوس « 1 » نيز افتاد كه زين و برگ زيبايى دارد آن را برگرفته و به پاداش به آن جوان پاكنهاد داد . ولى مهر او به آن جوان در اين اندازه هم نايستاد و هميشه او را در ياد خود داشت تا هنگامى كه برادرانش او را از كشور خويش بيرون راندند و او به نام بيرون راندگى در پلوپونيسوس مىزيست و آگيسيلاوس همه‌گونه نگهدارى از او نمىنمود و هيچ‌گونه نوازش از او دريغ نمىساخت . از جمله او هواخواه جوانى از اسپارتيان بود كه پهلوان شمرده مىشد . چون هنگام بازيهاى اولمپياد رسيد اين جوان را از جهت بزرگى جثه و فزونى نيرو كه از ديدار او پديدار بود به فهرست نمىپذيرفتند .

--> ( 1 ) . Idaeus