پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

206

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

مثرادات نيز ديرزمانى نگذشت كه از بيخردى خود به چنين آسيبى دچار گرديد بدينسان كه او به بزمى كه خواجه‌سرايان ارتخشثر و خواجه‌سرايان مادرش نيز بودند دعوت نمودند و او رختهاى زيبا پوشيده و زرين ابزارهايى را كه از پادشاه دريافته بود بر خويشتن بياويخت و بدينسان آراسته به بزم درآمده و چون زمانى باده گساريده سرگرم شدند يكى از خواجه سرايان پاروساتيس كه از همه بزرگ‌تر بود روى به مثراداث كرده چنين گفت : چه گرانمايه خلعتى كه شاه به شما بخشيده ! اين زنجير و بازوبندها بسيار زيبا و اين شمشير بىاندازه پربهاست ! زهى خوشبختى شما كه بدينسان نزد همه گرامى گرديده‌ايد ! مثراداث كه از مستى بى خود گرديده بود به اين سخنان چنان پاسخ داد : مگر اينها چيست سپاراميزيس « 1 » من در آن روز آزمايش خودم را به پادشاه بسى باارج‌تر از آن نمودم كه چنين خلعتى به من داده شود ! سپاراميزيس لبخندى زده گفت : من رشك بر تو نمىبرم . ولى چون به گفته يونانيان راستى با مستى دوشادوش است مىخواهم دوستانه بدانم آيا پيدا كردن زينت ابزارى كه از روى اسبى فرو ريخته بود و آوردن آنها نزد پادشاه چه دشوارى دارد يا در خور چه ارزشى مىباشد . اين سخن را مىگفت نه اينكه چگونگى كار آگاه نبود بلكه چون مستى هوش از سر مثراداث ربود ، و او را به پرگويى برانگيخته بود . منظور سپاراميزيس برانگيختن او به سخن‌گويى بود كه راز درون خود را بيرون ريخته آنچه نبايستى گفت بگويد و به اين منظور خود دست يافت . زيرا مثراداث سخن او را شنيده بىباكانه چنين پاسخ داد : درباره زينت ابزار اسب و آن چيزهاى بىارزش تو هر چه مىخواهى بگو ! من آشكار مىگويم كه مرگ كوروش با اين دست من بود ! من ارتاگرسيس نبودم كه زوربين به هوا بياندازم و كارى بيهوده كنم . من چشم كوروش را آماج كرده و زوبين را راست به گيجگاه او فرود آوردم و با يك زخم او را به زمين انداختم و از همين زخم بود كه او بدرود جان گفت .

--> ( 1 ) . Sparamizis