پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
202
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
بههرحال كوروش سرمست فيروزى با دلى پر اميد و سرى پر غرور از ميان دشمنان مىگذشت و با زبان پارسى پياپى داد مىزد : راه را باز كنيد اى پليدان راه را باز كنيد ! مردم راه باز كرده خود را به پاهاى او مىانداختند تاج در اين ميان از سر او دور شد . جوانى از ايرانيان به نام مثراداث ( مهرداد ) كه از آن نزديكى مىگذشت او را ناشناخته نيزهاى بر گيجگاه نزديك چشم او زد و ناگهان خون جهيدن گرفته چندان فروريخت كه كوروش از خود رفته بيهوش بر زمين افتاد و اسب او در رفته همچنان مىدويد و زينت ابزار خونآلود او كه فرو مىريخت همراهان مثرادات برمىداشتند . پس از ديرى كه كوروش اندكى به خود آمد چند تن از خواجهسرايانش كه او را دريافته بر سرش گرد آمده بودند همى خواستند كه او را سوار اسب ديگرى گردانند . كوروش ياراى اسب سوارى نداشت و خواست پياده راه پيمايد و به يارى خواجهسرايان آهنگ رفتن كرد . دراينحال كه با سرى گيج به اين سو و آن سو مىپيچيد و هوش درستى نداشت باز به فيروزى خود اميدوار بود و از اين سوى و آن سوى گريختگان را مىديد كه نام كوروش را با پادشاهى توأم مىسازند و از براى خود بخشايش و آمرزش آرزو مىكنند . قضا را در اين ميان بىسر و پايانى از مردم بينواى كاانوس « 1 » كه براى انجام كارهاى پستى از دنبالهگيرى چادرها و مانند اينها همراه لشكر پادشاه بودند به اين دسته پرستاران كوروش برخوردند و آنان را از كسان خود پنداشته به ايشان پيوستند . ولى اندكى راه نرفته از جامه آنان دشمن بودن آنان را دريافتند . چرا كه سينهبند ايشان را سرخ ديدند با آنكه سينهبند كسان خودشان همه سفيد بوده . يكى از ايشان بىآنكه هرگز به كوروش بودن آن زخمى گمانى برده باشد و زوربينى از پشت سر بر او انداخته رگ پاى او را از زير زانو سخت بشكافت . كوروش تاب آن ضرب نياورده ناگهان بيفتاد در آن زخم و در آن افتادن گيجگاه زخمى ، پس او به سنگى فرود آمده از آسيب آن بدرود زندگى گفت . اين است داستانى كه كتسياس مىسرايد . مرگ كوروش بيچاره را به حربه كندى حواله داده بدينسان داستان را دير به انجام مىرساند .
--> ( 1 ) . Caunus شهرى در كاريا بوده .