پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

187

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

از آن سوى دسته مردم ثبيس كه به درون شهر رفته بودند با بوميان شهر دسته‌ها آراستند و منتظر حمله لوساندير بودند و چون ديدند سپاهيان او به شهر نزديك مىشوند به يك بار در را باز كرده و خود را به روى آن سپاهيان انداختند و خود لوساندير را با يك پيشگويى كه در پهلوى او بود و با كسان ديگرى بكشتند . ولى بازمانده بيدرنگ برگشته خود را به دسته‌هاى سپاه رسانيدند . چيزى كه هست مردم ثبيس مجال نداده از دنبال آن دسته‌ها رفتند و آنان همگى روى برگردانيده به سوى پشته‌ها گريختند . هزار تن از آنان كشته گرديد . از ثبيس هم سيصد تن نابود شد كه چون دشمن را تا پايه كوهستان سخت دنبال كردند در آنجا كشته شدند . چون خبر اين حادثه به پااوسانياس رسيد كه راه خود را از پلاتاى پيش گرفته بود بيدرنگ سپاه را به صف گزارده روانه آنجا گرديد و از آن سوى آتنيان نيز به يارى مردم ثبيس بيامدند . پااوسانياس مىخواست پيشنهاد صلح كرده جنازه‌هاى مردگان را به صلح باز گيرد . ولى بزرگان اسپارت رضايت ندادند و از خشمناكى چنين مىگفتند : بايد بر سر جنازه لوساندير با دشمن جنگ كرده با شمشير آن را به دست آورد . ولى پااوسانياس چون مىديد بااين‌حال دست يافتن بر دشمن سخت دشوار است و آنگاه جنازه لوساندير در نزديكىهاى ديوار شهر مىباشد از اين جهت جارچى فرستاده و با پيمان جنازه را برگرفت و سپاه را برداشته از آنجا دور گرديد و چون از خاك بويوتيا بيرون رفته به آغاز خاك دوستان خود رسيدند آن جنازه را در آنجا به خاك سپردند كه هنوز هم گور او در آنجا پيداست . كه چون از دلفى به خايروناى مىروى بر سر راه ديده مىشود . كشته شدن لوساندير بااين‌حال بر اسپارتيان چندان گران آمد كه پادشاه را آسوده نگزارده به محاكمه خواستند و او ايستادگى نتوانسته به تيگاى « 1 » گريخت و در آنجا زندگانى خود را با پرستارى خانه مينروا به سر مىداد و چون بىچيزى لوساندير پيدا گرديد بيش از همه مايه اندوه مردم شد . زيرا با همه پولهاى گزاف و گنجينه‌هايى كه به نام ارمغان نزد او فرستاده شده يا پادشاه ايران به دست او سپرده بود و با همه توانايى و چيرگى كه داشت چيزى براى خود اندوخته نكرده بود و اين علت ديگر بر بزرگى او نزد مردم گرديد . اين است داستان لوساندير كه به دست ما رسيده است .

--> ( 1 ) . Tegae