پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

160

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

انداخت تا آن را خاموش گرداند و خود او رخت خويش را به بازوى چپ پيچيده و شمشير را به دست راست گرفته و خود را به آتش انداخته و پيش از آنكه رختهايش بسوزد از آن رهايى يافت . آن كسان چون او را ديدند هيچ كدام جرأت ايستادن و يا به جنگ پرداختن نداشته و همه بازگشتند ولى از دور به تيرباران پرداخته با تير او را بكشتند . و چون آدمكشان دور شدند تيماندرا جنازه را برداشته و او را به رختهاى خود پيچيده و با شكوه و احترامى كه از دست او برمىآمد به خاك سپرد . كسان ديگرى هم‌داستان كشته شدن الكبياديس را به همين شرح نوشته‌اند . جز اينكه اينان علت داستان را نه دخالت فارنابازوس و لوساندير يا خواهش لاكيدومنيان مىشمارند . بلكه چنين مىگويند چون او دخترى را از يك خاندان نجيبى نزد خود آورده نگه مىداشت و اين كار مخالف آبروى آن خاندان بود برادران دختر تاب شكيبايى بر آن بدنامى نياورده شبانه به خانه‌اى كه نشيمن او بود آتش زدند و چون او بيرون دويد تا بگريزد و خود را برهاند او را بدانسان كه نقل كرديم بكشتند . « 1 »

--> ( 1 ) . بايد گفت اين روايت دومى درست‌تر است زيرا گذشته از آنكه فارنابازوس به ميهمان و پناهنده خود خيانت نمىكرد چون الكبياديس به قصد رفتن به نزد پادشاه ايران پيش او آمده بود از اين جهت هم باور كردنى نيست كه او را بىدستور پادشاه ايران بكشتند .