جورج ناتانيل كرزن ( مترجم : غلام على وحيد مازندرانى )
358
ايران وقضيهء ايران ( فارسي )
فيروزههاى كمبها در ايران و مشرق زمين عموما براى تزئين افسار و يراق اسب و غلاف قداره و سپر به كار مىرود حتى از اين قبيل سنگ هم من چيز قابلى پيدا نكردم و پستترين انواعش صرف بند و آلت دعا و طلسم مىشود كه براى زدودن عيبش عبارت عربى روى آن حك يا مطلا مىكنند . بازار دادوستد اينگونه فيروزه در مشهد بين زوار بسيار رواج دارد . زعفرانى - بعد از اين تنوع موضوع به پيشرفت امر مسافرتم بازمىگرديم . جلگهء نيشابور از دشت سبزوار كه ارتفاعش هزار پا كمتر است بوسيلهء يك رشته تپههاى راست بىريخت جدا مىشود و جاده از روى اين تپهها عبور مىكند . پانزده ميل بعد از نيشابور كاروانسراى بزرگ زمين آباد هست . به اين تپهها با يك تنگهء كمارتفاع وارد مىشويم و پس از چندى چاپارخانه و آبادى شوراب در ميان درهاى به نظر مىرسد و در منزل بعدى بود كه به ناگوارترين تجربهام در سفر چاپارى ايران برخوردم . حيوان بيچارهاى كه من سوارش بودم بقدرى بوى زننده داشت كه سوارى من بر آن حيوان طاقتفرسا شد و خود حيوان هم سخت مىناليد ( امكان استعمال اصطلاح ديگرى نيست ) كه خود علامت درد و گرفتارى او بود و بعد از برداشتن زين معلوم شد كه حيوان زخم درشتى بر پشت دارد پس اسبم را با غلام چاپار تعويض نمودم كه به زودى دريافتم كه رزينانت « 1 » او نيز به همان درد گرفتار است . هم از لحاظ حيوان و هم مرد سواركار اين كارى دور از انسانيت بود كه چنين حيوانات عليل را ناگزير تا هيجده ميل سوار شوند بعد از چند ميل به ايستگاه زعفرانى آمديم . مىگفتند در آنجا روزى بزرگترين كاروانسراى ايران واقع بوده و ايرانىها كه پيوسته براى عنوان كردن بالاترين تعريفات استعداد خاص دارند آنجا را زعفرانى ( زرد يا زعفران رو ) نام دادهاند و شرح روايت هم اين است كه تاجرى
--> ( 1 ) - Rosinante اسم ماديان لاغر و مفلوك دنكيشوت قهرمان داستان سروانتيس نويسندهء اسپانيائى است . م