على اصغر شميم

495

ايران در دوره سلطنت قاجار ( فارسي )

پرسيدم مگر نخوابيده‌ايد ؟ جواب داد : « چون شب را در سنگر بودم و نتوانستم نمرات روزنامه را مرتب كنم ، اينك كه صبح شده سعى مىكنم كه براى اول آفتاب روزنامه ميان مردم منتشر شود . از غيرت و همت اين جوان كه سبزه ، زنخدانش تازه دميده حيرت كردم و هيچ‌وقت چشم‌هاى معصوم او و صورت برافروخته‌اش از نظر من محو نمىشود و به شاخهء نورس حكومت ملى به اين نظر مىنگرم كه از خون اين‌گونه جوانان آبيارى شده » . سپس اين‌طورى مىنويسد : « در موقعى كه نعش غرقه به خون اسد اللّه خان را كنار ديوار گذارده بودند ، ميرزا جهانگير كه از كشته شدن عمه‌زاده و معاون خود بىخبر بود مىرسد و نعش او را مىبيند . با آن‌كه بيش از برادر او را دوست مىداشت ، بدون آن‌كه خم به ابرو بياورد و اظهار تأسف كند ، به جوان‌هايى كه اطراف نعش بودند مىگويد : او وظيفه‌ى خودش را در راه وطن انجام داد ، حالا نوبت شماست . زود برويد و نگذاريد ظلم بر آزادى چيره شود و دشمن بدخواه كامياب گردد » . و روايت ديگر درباره‌ى سلطان العلما خراسانى مدير روزنامه‌ى روح القدس چنين است : « اداره‌ى روزنامه‌ى روح القدس در يكى از بالاخانه‌هاى خيابان چراغ برق بود و آن نامه‌ى ملى از آن كانون آزادى بيرون مىآمد . همين‌كه جنگ شروع شد ، مدير روزنامه‌ى روح القدس كه يك انقلابى واقعى و آزاديخواه و فداكار حقيقى و متعصب در مسلك مشروطه‌طلبى بود و اگر براى لفظ غيور بخواهيم موردى پيدا كنيم بايد او را غيور ناميد ، تفنگ در دست گرفت و يكه و تنها ستون قشونى را كه چون سيل به طرف مجلس سرازير بود ، مورد حمله قرار داد و با هر گلوله‌اى كه از تفنگ خارج مىشد ، يك نفر از قشون استبداد را به خاك مىانداخت . اين مرد چنان عرصه را بر سربازهايى كه آن خيابان را در دست داشتند تنگ كرد كه صاحب‌منصبان را خشمگين نمود و مصمم شدند به هر قيمتى كه بود اداره‌ى روزنامه را تصرف ( كنند ) و مديرشرا بكشند . اين بود كه چندين دسته كه عده‌ى آن‌ها از صدها تجاوز مىكرد ، از خانه‌هاى پشت اداره‌ى روزنامه و بالاخانه‌هاى مجاور به اداره‌ى روزنامه راه يافتند و آن آزادمرد فرزانه را كه تا آخرين نفس دست از جنگ نكشيده و چندين زخم برداشته بود و خون از سر و بدنش مىريخت دستگير كردند و كت‌بسته با بىاحترامى به طرف باغشاه بردند و به دست دژخيمان شاهش سپردند » . اين گفتار را با نقل روايت ديگرى از كتاب « تاريخ مشروطه » كسروى پايان مىدهيم . كسروى درباره‌ى يكى از مجاهدين كه شب‌ها به خانه مىرفت و سحرگاه به مجلس سنگرهاى خود بازمىگشت چنين مىنويسد : « يكى از آنان تاريخچه‌اى از زندگانى خود نوشته كه به دست من افتاد . مردك در اين‌باره چنين مىنويسد : صبح كه شد خبر آوردند كه در مجلس را گرفتند . من به تعجيل رخت سربازى خود را پوشيده همين‌كه خواستم تفنگ خود را از سر ميخ بردارم ، ديدم نيست . فرياد كردم تفنگ