على اصغر شميم

351

ايران در دوره سلطنت قاجار ( فارسي )

در حال مبارزه بودند و هرگز نتوانستند نيروى متمركز براى مبارزه با نيروى شگرف روحانيون به‌وجود آورند . غير از دو طبقه‌ى مذكور ، يعنى دولت و روحانيت ، بقيه‌ى افراد جامعه‌ى ايران را بايد طبقه‌ى محكوم خواند ، زيرا به هر تقدير مبارزه طبقات حاكم براى تحكيم اساس فرمانرويى خود بر طبقه‌ى محكوم بود « 1 » و در اين مبارزه ، دولت به سرنيزه و نيروى مسلح خود متكى بود و طبقه‌ى روحانى ، كه در ميان مردم زندگى مىكرد و افراد آن از خود مردم بودند ، با سلاح تكفير و به نيروى نفوذ معنوى خويش متوسل و در هردو صورت هرگونه لطمه و زيانى كه از آن مبارزه ناشى مىشد ، مستقيما متوجه‌ى افراد طبقه‌ى محكوم مىگرديد . يك نفر بازرگان از يك طرف محكوم به پرداخت ماليات و عوارض دولت بود و از طرف ديگر مىبايستى سهم امام و خمس و زكات مال خويش را به طبقه‌ى روحانى بپردازد . او ماليات را با اكراه و به اجبار مىپرداخت ولى پرداخت سهم امام و زكات و خمس و آنچه را مربوط به روحانيت بود ، تكليف شرعى و وظيفه‌ى مذهبى مىدانست و به خوبى آگاه بود كه اگر به لطايف الحيل بتواند از تأديه ماليات دولت شانه خالى كند ولى خوددارى او از انجام تكليف شرعى به‌طور مسلم سلب اعتماد مردم و شكست قطعى او را در امر دادوستد دربر خواهد داشت . زيرا همين‌قدر كه اين جمله « فلان بازرگان تكليف شرعى خود را انجام نمىدهد » بر زبان مجتهد ذينفع جارى مىشد ، كافى بود كه بازرگان را از هستى ساقط كند . با توجه به رسوخ كامل عقايد مذهبى در ذهن اكثريت مردم و نيز با توجه به اين نكته كه سنن و آداب ملى ايرانى و حتى اعياد و جشن‌هاى خاص ايرانى از قبيل عيد نوروز و امثال آن ،

--> ( 1 ) - يكى از ظرفاى معمر اصفهانى حكايت مىكرد كه در دوران فرمانروايى ظل السلطان بر اصفهان و لرستان و خوزستان ، آقا نجفى مجتهد نيز در اصفهان دم و دستگاهى براى خود داشت و در قبال قدرت ظل السلطان قدرت‌نمايى مىكرد و به اين ترتيب هميشه بين اين دو مركز قدرت مبارزه و كشمكش برقرار بود ، تا آن‌كه روزى يكى از اهالى اصفهان كه تحت تعقيب مأمورين حكومت بود ، به خانه‌ى آقا نجفى پناهنده شد و وقتى فراشان ظل السلطان براى دستگير كردن او به خانه‌ى آقا نجفى نزديك شدند ، با گروه كثيرى از مردم مواجه شدند كه در اطراف آن خانه اجتماع كرده بودند . ناچار نزد حضرت و الا برگشتند و ماوقع را بيان كردند . ظل السلطان ناچار يكى از معتمدين خود را نزد آقا فرستاد تا واسطه‌ى صلح و سازش شود . آقا نجفى به او گفت برو به شاهزاده بگو كه پا روى دم ( به ضم دال ) ما نگذارد . ظل السلطان در جواب آقا به او پيغام داده بود كه « من حرفى ندارم اما خوب است كه آقا حدودى براى دم ( به ضم دال ) خودشان معين كنند زيرا هرجا كه من پا مىگذارم مىگويند اينجا دم آقاست . »