محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

91

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

شاء الله العزيز ، اقدام كرديم تا از صولت تيغ ظفر دثار صاعقه كردار ، خار و خسى كه در جويبار شريعت غرّا نورسته و چون بقلة الحمقاء « 1 » نشو و نما يافته ، از بن در آورده ، در خاك مذلّت اندازيم تا لگدكوب حوافر مرسلات گردد كه « وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ » « 2 » و از صدمهء گرز كين آئين مغز اعداى دين كه به خيال خام پخته شده ، طعمهء شيران دليران غزاة سازيم « وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ » « 3 » . نظم : من آنم كه چون بر كشم تيغ تيز * بر آرم ز روى زمين رستخيز كباب از دل نرّه شيران كنم * صبوحى به خون دليران كنم شود صيد زاغ كمانم عقاب * ز تيغم بلرزد دل آفتاب اگر در نبردم تو كم ديده‌اى * ز گردون گردنده نشنيده‌اى ز خورشيد تابان عنان بپرس * ز بهرام آب سنانم بپرس اگر تاج دارى مرا تيغ هست * چو تيغم بود ، تاجت آرام به دست اميدم چنانست ز نيروى بخت * كه بستانم از دشمنان تاج و تخت به موجب « الدّين النصيحة » اگر روى نياز به قبلهء اقبال و كعبهء آمال آستان ملايك آشيان ما كه محال رحال رجالست ، آوردى ، و دست تعدّى از سر زير دستان كه پايمال ظلم و طغيان گشته‌اند كوتاه كردى ، و خود را در سلك « التّائب من الذّنب كمن لا ذنب له » مسلك گردانيدى و در مذهب و ملت تبعيّت سنّت سنيّهء حنيفيه محمديّه ، عليه الصلواة و التّحيّة و آله الطاهرين و اصحابه المهتدين رضوان الله عليهم اجمعين كه « أصحابى كالنّجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم » « 4 » كردى و آن بلاد را بأسرها از مضافات و متعلقات ممالك محروسهء عثمانيه شمردى ، « 5 » هر آينه عنايت پادشاهى و عاطفت شاهنشاهى ما شامل حال تو گردد . نظم : سايهء عدل و عنايت به سر او فكنيم * هر كه چون مهر نهد روى به خاك در ما مصرع : زهى سعادت آن كس كه اين اجابت كرد . و الّا به حكم « العادة طبيعة ثانية » بر مقتضاى طبع شرّ انگيز فتنه آميز كه « ما بالذات لا يزول بالعرض » مصرع : « با سيه دل چه سود گفتن وعظ » بتائيد الله و حسن توفيقه ، سر هر تاجدارى ، تاج وارى سازم و بساط بسيط زمين را از آن نفوس پردازم « فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ » « 6 » دست ستمكاران را به قوّت سرپنجه يد بيضا پيچيده ، در هم كنم كه « يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ » « 7 » بايد كه پنبهء غفلت از گوش هوش بيرون

--> ( 1 ) . گياهى كه در فارسى به آن حرفه گويند . ( به نقل از نوايى ) . ( 2 ) . نمل ، 34 ( 3 ) . شعراء ، 227 ( 4 ) . اين حديث ، يكى از احاديث جعلى است كه بعدها براى اجازهء تبعيت از افعال صحابهء رسول خدا ( ص ) كه سخت با هم درگير بوده و اختلاف نظر داشتند ، به وجود آمد . دربارهء طرق اين حديث و جعلى بودن آن ، تحقيقى مفصل در چند شمارهء مجلهء تراثنا ( از مطبوعات مؤسسهء ال البيت قم ) نوشته شده است . ( 5 ) . و اين هدف اصلى سلطان عثمانى است . ( 6 ) . مائده ، 56 ( 7 ) . فتح ، 10