محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

40

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

والى لاهيجان ، از هواخواهان صميمى صفويّه بود ، بعد از چند روز اقامت در رشت ، شاه اسماعيل را به لاهيجان برد و دقيقه‌اى از دقايق خدمتگزارى فرو گذار نكرد و شاه اسماعيل رخت توقف درين محل انداخت و صوفيان و مريدان از هر جانب ، خاصه از ديار روم و قراجه طاغ و تومان مشكين و غيرها با نذورات و هدايا متوجه لاهيجان گرديده ، اما صلاح وقت را در ماندن لاهيجان نديده ، بعد از تقديم هدايا و نذورات به اوطان خود باز مىگشتند و شاه اسماعيل نيز در لاهيجان با كمال عزّت و احترام سر مىبرد . كاركيا ميرزا على والى لاهيجان كه يكى از آن حيدرىهاى معروف و كمر بسته آن طريق بود ، در تربيت شاه اسماعيل آنى غفلت نورزيده ، از تمامى نكات و اسرار طريقهء حيدريّه آگاهى كامل مىداد . چون مشار اليه بسيار فطين و عاقل و به جلب قلوب مايل بود ، در اندك مدتى مقدار مريدان او از مقدار مريدان آباء و اجدادش كه در آسياى اسلامى شهرت تام داشتند ، بيشتر شد . استطراد : چون مقصود از نگاشتن اين تاريخ ، سبب انقراض دولت با اين عظمت و قدرت بايندريه و باعث استقلالى دولت شيخيهء صفويّه و ظهور معادات سلاطين اسلاميّه را به وجه لايق فهمانيدن است ، لازم دانسته شد كه شاه اسماعيل را تا به سال نهصد و پنج كه تاريخ خروج مشار اليه است ، مشغول به شيخ بازى و عرفان بافى در لاهيجان گذاشته ، اطلاع مختصرى هم از احوال بىمآل شاهزادگان و خوانين بايندريه داده شود . [ وضعيت شاهزادگان بايندريه ] تفصيل اين كه بعد از وفات امير حسن بيگ - حسن پادشاه و اوزون حسن هم مىنامند - و امير يعقوب بيگ ، امرا و شاهزادگان آق قويونلو به هواى تفرّد و استقلال و تقسيم ممالك قيام نموده ، هر يكى در مملكتى بساط مالكيت را گسترد . اگرچه در ظاهر ، به رستم بيگ كه رسما پادشاه ايران بود اطاعت مىكردند ، اما در باطن خشنودى نداشتند ؛ زيرا هر يكى از امرا ، به اين خيال بودند كه در حضرت سلطنت تقرّب جسته ، به هر وسيلتى ساير امرا را نابود ساخته ، در امور سلطنت بايندريّه تفرّد يابند و در نتيجه ، مقام سلطنت را نيز منحصر به وجود خود نموده ، پادشاه عراقين و آذربايجان و شيراز و دياربكر و كرمان شوند . در سال نهصد و دو [ 902 ] بود كه على بيگ حكمران دياربكر و خرپوت و ماردين و سعرد و جزيره و غيره كه از امراى نامدار بايندريه بود ، از رستم بيگ رنجيده و با ساير امرا كه از پادشاه مشار اليه دل پرى داشتند ، عقد اتفاق نموده ، عريضه به دربار سلطان بايزيد ثانى عثمانى و گوده احمد بيگ بن اوغورلو محمد بيگ بن حسن بيگ كه بعد از فوت عمّ خود يعقوب بيگ از قراباغ گريخته به اسلامبول رفته ، التجا به درگاه سلطان مشار اليه نموده ، پناه يافته ، و نايل شرف صهريّت سلطان گشته بود - نوشته ، او را به سلطنت ايران