محمد عارف اسپناقچى پاشازاده
13
انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )
سبب انقراض دولت با اين عظمت و قدرت بايندريه و باعث استقلالى دولت شيخيهء صفويّه و ظهور معادات سلاطين اسلاميّه را به وجه لايق فهمانيدن است ، لازم دانسته شد كه شاه اسماعيل را تا به سال نهصد و پنج كه تاريخ خروج مشار اليه است ، مشغول به شيخ بازى و عرفان بافى در لاهيجان گذاشته ، اطلاع مختصرى هم از احوال بىمآل شاهزادگان و خوانين بايندريه داده شود . » « 1 » با اين حال ، همان گونه كه خوانندگان گرامى ملاحظه خواهند فرمود ، بخش اخير كتاب دربارهء سلطان سليم ، بويژه فتح مصر است كه به دليل ترجمهء يك متن دست اول ، ارزش زيادى دارد . به احتمال ، هدف وى از نامگذارى اين كتاب به انقلاب الاسلام يا انقلاب فى الاسلام آن است كه نشان دهد با پيدايش صفويه و جنگهاى عثمانى - صفوى يك دگرگونى - از نوع منفى آن - در دنياى اسلام پديد آمد . وى در ادامهء شرحى كه از جنگهاى عثمانى - صفوى به دست داده مىنويسد : « حركات مستبدّانه و خيالات جهانگيرانهء اين دو پادشاه بزرگ ، قوّت و قدرت فاتحانه دولتين را در خارج مقصود حقيقى به مصرف برد و به ميان عالم اسلاميت ، نقار كلّى انداخته ، سبب پريشانى و خسارت و باعث گرفتارى مذلت و حقارت عالم اسلاميّت گشت . » « 2 » اين مطالب در اوج بحران ايجاد شده در دولت عثمانى و پيدايش « مسألهء شرقيه » مطرح شده است كه در نهايت به نابودى كامل دولت عثمانى انجاميد و مؤلف كاملا به آن توجه داشته و كتابش را با همين مسأله پايان داده است . مىدانيم كه كلمهء انقلاب ، در دورهء مشروطه ، كما بيش بار منفى داشته و بيشتر به نوعى هرج و مرج اطلاق مىشود ؛ گرچه به معناى تحول بنيادى نيز به كار مىرفته است . مهمتر آن كه كلمهء انقلاب در عربى ، از اساس به معناى مصطلح آن در فارسى نيست . بنابراين ، اين تركيب ، تركيبى فارسى - عربى است . در اين صورت ، چه « فى » در نام كتاب باشد چه نباشد ، چندان تفاوتى ندارد . مقصود مؤلف از خواص و عوام ، بايد همان اصطلاح عامه و خاصه ، يعنى سنّى و شيعه باشد . وى در جاى ديگر نيز « مقصود از نوشتن اين تاريخ » را « اظهار حقيقت جنگ منحوس چالدران » دانسته است . ما به تناسب و البته به اختصار ، به بررسى برخى از ديدگاههاى او كه در آنها به نوعى دچار تناقض نيز شده ، پرداختهايم . عارف از يك سو ، با توجه به كشتارهاى سلطان سليم كه مؤلف رقم دويست و پنجاه هزار را براى آن آورده ، احساس مىكند كه قدرت دفاع از او ندارد ؛ و از سوى ديگر ، از وى به عنوان بسط دهندهء دنياى اسلام و تلاش در راه ايجاد يك خلافت بزرگ اسلامى ، به نوعى تمجيد مىكند . در برابر ، از شاه اسماعيل كه تلاشى چشمگير در رواج تشيع داشته ، به احتمال بسيار قوى ، به دليل گرايش مذهبى سنّى خود ، سخت نكوهش كرده و در اين زمينه ، به منابع عثمانى كه طبعا دشمن شاه اسماعيل بودهاند ، تكيه كرده است . دشمنىها و اخبارى كه وى دربارهء اسماعيل نقل كرده ، همهء بايد مورد بازبينى قرار گرفته و بر اساس متون اصيل صفوى ، ارزيابى شود .
--> ( 1 ) . همين كتاب ، ص 40 ( 2 ) . همين كتاب ، ص 286