غلامحسين افضل الملك
مقدمه 21
افضل التواريخ ( فارسي )
كنند و گوى سعادت و اقبال دريابند . نمىدانم چه سرى است كه در ايران ، هر كارى را كه به شخص بىعلم مىدهند ، آن كار ضايع و مهمل است ؛ چون همان كار را به شخص با علم و با اطلاع هم كه مىدهند ، باز آن كار رونقى ندارد ؟ خدايا ! زين معما پرده بردار . من در وزارت مردمان بىدانش طعنى نمىزنم ؛ اما ، در وزارت مهندس الممالك كه اهل علم است و از ترقيات و قواعد اروپ اطلاع وافى دارد ، صريحا طعن مىزنم كه : ايشان چرا در وزارت خود كار معادن ايران را ترقى نداده ، واقعا سالى يك كرور به دولت و ملت ايران نفع نمىرسانند ؟ مگر كسى به عرض ايشان اعتماد و رفتار نمىكند ؟ اگر چنين است . اين وزارت را واگذار كنند ؛ كه شأن ايشان به علم است ، نه به داشتن اين وزارت . زياده بر اين نتوان گفت . » هشيارى اجتماعى افضل الملك ، نه تنها در برخورد با امور حكومت و سلطنت ، كه در ساير موارد نيز عيان مىگردد . در انتقاد از تمدن و فرهنگ غرب ، و مقايسهى آن با فرهنگ خودى ، مىنويسد : « اهل اروپ . . . جز محسوسات ، درك معقولات ندارند و اسم آنها را موهومات مىگذارند . » و يا آنكه : « غالبا ، فرنگيان منكر معقولات و معانى هستند . » گاه ، اين هشيارى به حد اعلاى خود رسيده ، از آن جمله هنگامى كه مريدان صفى على شاه وى را به جمع خود دعوت مىكنند ، در علت عدم پذيرش اين دعوت ، مىنويسد : « مريدان او چندين بار نزد من آمده ، هرچه به من اصرار كردند كه در حوزهى ارادت ايشان درآيم ؛ قبول نكردم . گفتم : سالها در تصوف و عرفان سير كردم . از زشت و زيبا هرچه بدانم ، دانستم . ديگر بدون دليل كسى را قطب نمىشمارم و احدى را ولى نمىدانم . اگر ولايت بدون دليل است ، پس من ولى مىشوم ؛ كه اطلاعات هم دارم و اصطلاح را هم مىدانم و كتاب مرحوم ملا محسن فيض و سايرين را هم فهم مىكنم . و اگر ولى شدن دليل مىخواهد ، دليل اين اولياء و عرفاى ظاهره ، چيست جز شعبده و لفاظى و خوشسلوكى ظاهر ؟ چه تصرفى در وجود من مىكنند و چه خرق عادتى دارند ؟ در صورتى كه نتوانند تصرفى در وجود من كنند ، چرا من خود را نوكر و مريد ايشان قرار دهم ؟ از عوام ، كه نيستم تا گول نظم و نثر و انشاء و عرفان بخورم . محتاج و نكره نيستم ، كه بخواهم خود را معروف يك دسته كنم و به تقويت مرشد خود را به بزرگى بندم و از جايى فايدتى برم . خلاصه ، باز مريدان آمدند و مرا دعوت كردند . آخر الامر ، گفتم : جناب صفى على شاه به ده هزار نفس مىتواند ولايت پيدا كند و آنها را از جهل و نحوت برهاند ؛ ولى ، او به نفس من ولى نمىشود و اولى به تصرف نيست ؛ كه من بعضى مقامات را سير كرده ، از اصل مذهب تصوف و رؤساى سابق اينها اطلاع كافى دارم ، كه كنون صلاح نمىدانم كه حقيقت امر را مكشوف دارم و مردم را از خود برنجانم . من با مذهب تصوف نه الفت دارم ، نه كلفت . » افضل الملك نه تنها ناقد سياست و اجتماع است ، كه در نقد ادبى نيز دست دارد . از آن جمله است انتقاد بر كتاب « الف الليل » ، و نيز نقد اشعار عربى نظام العلماء . گذشته از اينها ، به زبان فارسى تعصب داشته ، از ترويج لغات و اصطلاحات غير نيز