محمدتقى نورى
50
اشرف التواريخ ( فارسي )
مهابت مىرسانيدند ، قهرمان قهرش به قتل « 1 » آن مخاذيل تباهكار و عصات « 2 » نامه سياه اشارت مىراند و دژخيم بهرامخو آن ضلالتكيشان « 3 » را در خاك و خون مىنشاند . پس از قتل جمعى « 4 » ، آبى بر آتش انقباض خاطر پادشاه « 5 » بهرام انتقام ريخته ، طبع منقبض خسروانى را انبساطى و خاطر متغيّرش را شكفتگى و نشاطى حاصل گرديده « 6 » ، از پس خونريزى « 7 » سآمت روى داد « 8 » : پادشاهان كه كينهكش باشند * خون كنند آنزمان كه خوش « 9 » باشند فكيف كه طبع ازهر و خاطر سياست اثر « 10 » ايشان را قبضى حاصل و سخطى ظاهر باشد « 11 » ، درياى زخارى است كه تا كشتى عمر گروهى انبوه را به گرداب فنا نيفكند از تموّج ننشيند و آتش شعلهزايى است كه تا خاروخاشاك وجود فوجى بىشمار را « 12 » محترق و ناچيز نگرداند « 13 » ، انطفا نپذيرد . « 14 » راقم اين حروف در آنروز ، من اوله الى آخره ، در آن معركه بين الزّحوف تماشاى صفوف عسكرين مىكرد و از جملهء ملتزمين ركابظفر قرين خسرو افراسياب تمكين بود و فى الحقيقه فزع اكبر و شورش روز محشر را معاينه نمود . صحرايى ديدم از شيران جنگى و بريق اسلحهء مصقول موّاج و در حالت برهم خوردگى و اختلاط صفوف و انقلاب زحوف از تصاعد گرد و غبار و تراكم هيجان گلولهء آتشبار و دود و نجار عالمى به نظرم درآمد تيرهتر از شب داج . در آن دم چشم بر تاج و افسر پادشاه داشتم و بر انهزام خصم مقهور به مواظبت ادعيهء مأثوره همت گماشتم و آنروز را روز آخر و دم واپسين انگاشتم . پس كمتر از ساعتى كه غوغاى معركه و غبار هيجا از هيجان نشست و آب شمشير خديو كشورگير صفحهء صحرا را با خون اعادى دولت چون عارض معشوق پاك بشست ، از مخالف و مؤالف اثرى نديدم و
--> ( 1 ) . مج : قهرمان قهرش به ازهاق دم و احراق وجود . ( 2 ) . مج : كار تباه و طواغيت . ( 3 ) . مج : آن عصات فرومايه . ( 4 ) . مج : جمعى از خواص و عوام . ( 5 ) . مج : آتش قهر و غضب پادشاه . ( 6 ) . مج : متغيرش را فى الجمله هزتى و نشاطى حاصل آمده . ( 7 ) . مج : خونريزى طبع ازهر را . ( 8 ) . مج : بلى . ( 9 ) . ملك : خمش . ( 10 ) . مج : سياستگستر . ( 11 ) . مج : سخط و غضبى ظاهر باشد . ( 12 ) . ملك : فوجى را بىشمار . ( 13 ) . مج : نسازد . ( 14 ) . ملك : نهپذيرد .