محمدتقى نورى

436

اشرف التواريخ ( فارسي )

دار نكبت ديد . مخالفين بخت فيروز را كار به‌جز ناله و زارى نيست و معاندين دولت بهروز را شغل به غير از ماتم‌زدگى و سوگوارى نى ! كه را زهرهء شفاعت بدخواهان است و كه را ياراى تمنّا و درخواست بدسگالان ! مخالفت ولىنعمت را بازيچه مدان و كافر نعمتى را شوخى مگير ! شعر « 1 » با ولىنعمت ار برون آيى * گر سپهرى كه سرنگون آيى كارخانهء سلطنت را نظامى دادند و دستگاه خلافت را انتظامى . هركس درخور حال پايه‌اى دارد و به قرار استعداد مايه‌اى . هركه پا از حدّ خويش فراتر نهاد دست روزگار سرش را به تيغ بىنيازى داد و هركه از اندازهء خود برترى طلبيد در حال به خون خود غلتيد . شعر « 2 » هربوالهوس كه او ننشيند « 3 » به جاى خويش * از دست روزگار ببيند سزاى خويش تمهيد مقدّمه ضرورى است و اين‌همه صفحه‌آرايى و نكته‌پردازى چيست ؟ بعد از سه روز روزگار نداى اقْتُلُوا يُوسُفَ درداد و زمانه ابواب نيستى بر روى او گشاد . يعنى « 4 » شعر « 5 » رفت تا ملك آن جهان گيرد * پس ازين داورى و كشمكش جانش يكى عطسه داد و جسم بپرداخت * هم ملك الموت گفت . . . « 6 » بارى تعلق روحش از حكومت و قلعه‌دارى غوريان بدن عور و معزول و علاقهء سپهدارى دنياى غدّار را با كمال تعلق خاطر و حسن اعتقاد گسسته ساكن زاويهء خمول گشت . شعر تو را روزگار اين‌چنين است داد * كه غمگين كنى زود دل‌هاى شاد بعد از « 7 » قضيهء يوسف على خان برادرش با ديدهء نابينا مرخص و مطلق العنان آمد .

--> ( 1 ) . ملك : ندارد . ( 2 ) . ملك : ندارد . ( 3 ) . متن : نه‌نشيند . ( 4 ) . ملك : « يعنى » ندارد . ( 5 ) . ملك : ندارد . ( 6 ) . متن : ادامهء بيت را ندارد ، به جاى آن جاى خالى است . ( 7 ) . مج : بعد از سنوح .