محمدتقى نورى

422

اشرف التواريخ ( فارسي )

وزير و « 1 » دو نفر غلام كه يك نفر آنها « 2 » جان خود را وقايهء ذات ولىنعمت خود نموده ، در دست صالح خان باجلان مقتول گشته بود . باقى ايشان به دست گروهى از لشكريان افتاده كه ندانسته و نشناخته فيروز ميرزا را نيزه بر ران فروبرده از اسب انداخته و وزير را تپانچه بر بازو زده ، بازو و ساعد او « 3 » را مجروح ساخته ، برهنه و عور در ميان تكاميشيان افتاده ، به جواهر زواهر ثمين و عقود لآلى رنگين كه در بازو و ساعد خسروان وافر تمكين را در چنين روزى به كار است جان گرامى بىعوض خويش را شهريار و وزير خريدارى نموده ، به هزار رنج و مشقّت شباشب منكروار خود را به شهر « 4 » هرات رسانيدند و از بيم جان در آن مكان آرميدند و درين معامله سودى بهره كردند و در قمار مغالبت كه گرو آن جان عزيز بود در پيش دست فلج بردند ، آرى . شعر « 5 » به هرچه جان بخرد شخص رايگان باشد از نوادر اتّفاقات ، همان روز ملك قاسم ميرزا از قندهار به اشارهء پدر نامدار خود با دو هزار سوار جرّار عازم هرات بود كه در شش فرسخى هرات در آن‌روز سوار شكستهء به هزيمت رفته به او مىرسد ، از كثرت واهمه فسخ عزيمت نموده ، ناچار از روى ضرورت به سمت « 6 » فراه عنان‌تاب شده ، از ثقه استماع افتاد كه سيزده نفر از منهزمين افغان در رباطى كه ملك قاسم نزول نموده بود ( 171 الف ) به او رسيدند ، به محض ورود سه نفر كه زخم كارى داشتند عالم فانى را بدرود كردند و هفت نفر ديگر از شدّت جراحت ياراى گفت‌وشنود و قيام و قعود نداشتند و سه نفر ديگر كميّت و كيفيّت سانحهء حرب را چنانچه ديده بودند به اداى شهادت قيام نمودند . ملك قاسم از بيم دستبرد سپاه منصور به طرف فراه عطف عنان و همراهان او هرفرقه به وطن مألوف خود روان گشتند . الحمد اللّه و المنّه . شعر « 7 » غرّهء غرّاى بخت‌طلعت زهرا نمود * چهرهء حسناى ملك جلوهء رعنا فزود

--> ( 1 ) . مج : با . ( 2 ) . مج : آن . ( 3 ) . مج : « و » ندارد . ( 4 ) . مج : شهربند . ( 5 ) . مج : ع ؛ ملك : شعر . ( 6 ) . مج : صوب . ( 7 ) . ملك : ندارد .