محمدتقى نورى
284
اشرف التواريخ ( فارسي )
پرداخته ، « 1 » تمامى آلات و ادوات « 2 » حرب و توپخانهء ايشان نصيب « 3 » غازيان نصرت كسيب « 4 » و نعش ايشپخدر را از زير چندين كشتهها « 5 » بيرون آورده ، سر آن بداختر « 6 » و خامت سير را كه هواى « 7 » سرورى و خودسرى داشت از چنبر گردنى به چنبر فلك درنمىآمد ، بريده و دستى كه در مقام درازدستى چرخ برين را به زيردستى مىخواند اميدهاى دراز را به زير پا نهاده ، از ملك بدن كه در حوزهء اختيارش بود كوتاه آمد و به سزاى اعمال خود برسيد . « 8 » القصه ، « 9 » سر و دست پرشرّ و شور آن بدمست مغرور را گسيل درگاه جهانپناه و پادشاه ظلّ اللّه . « 10 » دست آن بدبخت را به صحابت مراد حاصل بيك غلام افشار روانهء نزد شاهزادهء نامدار فرموده ، حسب الامر قدر قدر « 11 » شاهزادهء وافرحشمت دست آن بداختر را « 12 » آويزهء دار عبرت كردند « 13 » تا بر عالميان ظاهر و واضح باشد كه هركس به حواشى ممالك اسلام بناى درازدستى گذارد « 14 » ، سيّافّان شوكت عليّه سزايش را اينچنين در كنارش خواهند نهاد و شحنهء قهر كارپردازان سلطنت بهيّهء داد عملش را چنين خواهند داد . عزيزى درين خصوص گفته است : « 15 »
--> ( 1 ) . در حاشيه سمت چپ برگ 172 نسخه مجلس مطلب زير نوشته شده است . « هو اللّه تعالى » گزارش قتل ايشپخدر چنين نگارش يافت كه آن مغرور بدمست در حالت محاصرهء بادكوبه خواهش كرد كه حسين قلى خان را چون حاكم ملاقات نمايد . حسينقلى خان با چند نفر از متهوّران مواضعه كرده ، كمر قتل آن بداختر را بر كمر بست و با ارباب مواضعه بر بازگير جلادت نشسته آن مردود نيز با مورودى از خواص ساخته و پرداخته با كمال بطش و غرور به ملاقات حاكم بادكوبه فايز شد . رسيدن همان بود و تير جانفرسا بر جگر خوردن همان . بهادرى [ كه ] به قتل آن بدمست مبادرت نموده با شمشير خونريز پس از زخم گلوله پيكر آن شرير را ريزريز نموده ، سر و دست و اعضاى آن بدمست را به دربار پادشاهى فرستاد و بقيهء روسيه منهزم در عرض راه به سپاه كينه خواه پادشاهى مصادف شده مصاف حاد شد . به تاريخ شهر ذى حجة الحرام 1230 تحرير شد . راقمه مؤلفه . ( 2 ) . مج : تمامى اسباب و آلات . ( 3 ) . مج : كسيب . ( 4 ) . مج : نصيب . ( 5 ) . مج : نعشها . ( 6 ) . مج : بداختر آن . ( 7 ) . مج : ادعاى . ( 8 ) . مج : در مقام درازدستى ممالك اسلام يد طولا داشت از ملك بدنش جدا نموده از زبردستى زير پا گذاشته اميدهاى دور و دراز او را كوتاه و از مخمصه آشوبطلبى و از ولولهء جهانگيرى مورد انتباه ساختند و . ( 9 ) . مج : « القصه » ندارد . ( 10 ) . مج : ظل إله . ( 11 ) . مج : « قدر قدر » ندارد . ( 12 ) . مج : « را » ندارد . ( 13 ) . مج : گرديد . ( 14 ) . مج : نمايد . ( 15 ) . مج : « است » ندارد .