محمدتقى نورى

241

اشرف التواريخ ( فارسي )

بىاعتدالى « 1 » سابقا از آن گروه نسبت به عساكر نصرت‌پژوه على الغفله رو داده بود ، تمامى از كينهء ديرينه نفثه جگر و در خصم‌افكنى از شير ژيان دليرتر بودند ، يكى از آن جماعت را مجال دم زدن نداده ، احدى از آن ورطه جان به سلامت نبرده ، « 2 » آنچه در اصل معركه به قتل رسيده و آنچه گرفتار شده بود ، غازيان شيرشكار بىاختيار به ضرب نيزه و خنجر رهنورد سفر سقر كردند « 3 » ، متنفسى باقى نماند و در آن‌روز چون سوارهء سالور و ساروق نيز داخل لشكر ظفر اثر بودند « 4 » ، همين‌كه كار را بدين منوال ديدند به يقين دانستند كه ديّارى از آن فرقهء ضلالت شعار از دم تيغ دليران قزلباش جان به در « 5 » نخواهند برد . بنابر عصبيّت رو به ضلالت و گمراهى آورده ، با اينكه از آنجا تا يورت تكّه طژن به فاصلهء چهار فرسنگ بيش نبود همان « 6 » روز تخمينا يك ساعت از ظهر گذشته ، كار اين طايفهء « 7 » تبه روزگار به مقطع مىرسيد . بلدها « 8 » راه را كج كرده ، قريب به شش فرسنگ به طرف سرخس و « 9 » سمت بالاى رود طژن بهادران شيرافكن را دور نموده ، نزديك به غروب آفتاب معلوم رأى بيضا انتساب « 10 » گرديد كه آن دو نفر « 11 » عمدا موكب جهانگشا را از مقصد « 12 » دور انداخته‌اند . « 13 » نايرهء قهر جهانسوز شهزادهء فيروز روز به التهاب آمده « 14 » ، هردو خون گرفته را به راه راست جهنم فرستاد ، چون وقت رفتن به هيچ طرف نبود ، امر قضا امضا صادر شد كه رحيم خان جارچىباشى جار به لشكر رسانيده ، كه « 15 » تمامى « 16 » در همان‌جا كنار « 17 » رود طژن « 18 » آمده ، آن شب كوكبهء خسروى توقف « 19 » و معلوم راى انور شد « 20 » كه يورت تكّه طژن درپى همين رود است . سحر از كوه خاور تيغ اسكندر چو « 21 » شد پيدا * عيان شد رشحهء خون از شكاف جوشن دارا

--> ( 1 ) . مج : بىاندامى كه . ( 2 ) . مج : بيرون نبرده . ( 3 ) . مج : گرديده . ( 4 ) . مج : باقى نماند [ جاى خالى ] از آنها معلوم شود عجرچى لشكر قيامت اثر نيز چون سالور و ساروق بودند . ( 5 ) . مج : از تيغ انتقام دليران قزلباش جان بيرون . ( 6 ) . مج : و همان روز . ( 7 ) . مج : آن فرقهء . ( 8 ) . مج : عمد . ( 9 ) . مج : به . ( 10 ) . مج : بيضا اشراق . ( 11 ) . مج : كه عجرچيان . ( 12 ) . مج : مطلب . ( 13 ) . مج : انداخته . ( 14 ) . مج : . . . روز زبانه زدن گرفته آن . ( 15 ) . مج : « كه » ندارد . ( 16 ) . مج : تمامى را . ( 17 ) . مج : لب . ( 18 ) . مج : فرود آورده . ( 19 ) . مج : در آنجا توقف . ( 20 ) . مج : گرديد . ( 21 ) . مج : چه .