محمدتقى نورى

211

اشرف التواريخ ( فارسي )

نزهتگاه « 1 » استراحت غنودند . « 2 » نظر به قرب جوار ، ابواب مراوده را با اميرزادهء مزبور مفتوح داشته ، او را همواره به نوازش‌هاى مرقومه « 3 » اميدوار و به « 4 » اظهار يگانگى و دوستى قرين استظهار فرموده « 5 » ، چون حاجى محمّد حسين خان ولد بيرام على خان قاجار مروى كه از تطاول بيك جان به جان آمده ، دربه‌در هرشهر و ديار بود و بالاخره ملتجى به آستان راستان نواز و كعبهء آمال جهانيان مناص پادشاه معدلت اختصاص « 6 » ( 79 ب ) شده و در آنجا به شرف منادمت خاقان دارا درايت سرافراز و قرين اعزاز گرديد « 7 » و ظهور آشنايى از جانب شهزادهء با داد و دين « 8 » با امير ناصر الدّين به اين سبب بود كه شايد « 9 » به اين وسيله قزلباشيهء مرو را فرجى حاصل شده ، به مفاد « الامور مرهونه باوقاتها » عمل نمايند ، و درين رخنه‌اى در كار « 10 » اوزبكيه پيدا شده ، سررشته به دست آيد و به اين بهانه معرفتى بر جزئى و كلى امور آنها به‌هم رسيده باشد ، راه مراوده و آمدوشد را هميشهء اوقات مفتوح داشتند . « 11 » لهذا تير تدبير از عنايت « 12 » ربّ قدير بر نشانهء تقدير آمده ، مراتب مراوده و رابطهء « 13 » شهزادهء فلك تمكين با امير ناصر الدّين به واسطهء غمّازى « 14 » امراى اوزبكيهء ضالّه « 15 » كه در مرو اقامت داشتند مسموع امير حيدر توره جان گرديده « 16 » ، بنابر حزم كه از لوازم امور سلطنت و جهان‌دارى است از برادر بدگمان شده ، او را احضار ساخت « 17 » . در اين مدت ايلچيان زباندان « 18 » از جانبين آمدوشد نموده ، به نوعى آميزش و خلطه در ميانه گرم گرديد كه امير ناصر الدّين بدون صلاح « 19 » و رضاى خاطر شهزادهء كامكار نفس نمىزد و بنابراين و ملاحظهء رضاى خاطر « 20 » شهزادهء

--> ( 1 ) . مج : در بستر . ( 2 ) . مج : غنوده‌اند . ( 3 ) . مج : به نوازش قلمى و پيغام . ( 4 ) . مج : « به » ندارد . ( 5 ) . مج : فرموده‌اند . ( 6 ) . مج : پادشاه فلك‌اساس . ( 7 ) . مج : خاقان معدلت طراز سرافراز بود . ( 8 ) . مج : شهزادهء بلندمكان . ( 9 ) . مج : ناصر الدّين توره به اين جهت بود كه بلكه به . ( 10 ) . مج : نموده ، رخنه‌اى در امر . ( 11 ) . مج : به اين بهانه معرفت تمام به حال آنها پيدا و راه آمدوشد در ميانه به همه جهات مفتوح باشد . ( 12 ) . مج : عنايت كامله . ( 13 ) . مج : آشنايى . ( 14 ) . مج : به وساطت غمازان و . ( 15 ) . مج : خذلان نشان . ( 16 ) . مج : شده . ( 17 ) . مج : او را طلب داشت . ( 18 ) . مج : سخندان . ( 19 ) . مج : به صلاح . ( 20 ) . مج : بنابرين و صوابديد .