محمدتقى نورى
150
اشرف التواريخ ( فارسي )
بوستان ، طرّهء تابدار سنبل را موجآسا زنجير پاى بهار ساختند . بوى گل در مجمرهء چمن عبيرستان دماغ مجلسيان را معطّر مىنمود و شمّامهء نرگس در مشام هوا عنبرتر مىشود . تبسّم غنچه بلبل شيدا را به وصل گل دلنوازى مىداد و ترنّم بلبل دلرفتگان « 1 » غمزدا را به شرب مل چارهسازى مىكرد . الغرض خاص و عام انام درين فصل جانفزا با ابناى حبس خود كه رسم تفرّج و عهد تعيّش را تازه ساختند و حاشيهنشينان باغ و راغ لالهوش كلاه شادى به تارك سپهر مىانداختند ، شاهزاده فيروز روز در آن ساعت سعد جشنى ملوكانه آراستند و وضيع و شريف و برنا و پير را از صلاى درخواستند . « 2 » در آنروز از خوان احسان ( 56 الف ) و موايد امتنان آن برگزيده حضرت منّان كامياب و « 3 » بهرهور شدند . « 4 » علماى عظام و فقهاى كرام و سادات ذوى الاحترام « 5 » را به محفل خاص طلبيده ، رخصت جلوس ارزانى و بر و دوش هر يك را با ثواب زرنگار و خلاع مهر آثار تزيين بخشيده « 6 » ، امراى والاشأن و خوانين بلندمكان و سركردگان و غلامان و معارفين لشكريان هركدام جابهجا و صف در صف ايستاده ، يساولان و نسقچيان و جارچيان همگى با كمال ارادت « 7 » دست بر روى دست نهاده ، از سطوت شاهزادهء جمشيدشأن كسى را ياراى آن نبود كه از حدّ خود تجاوز تواند نمود . « 8 » الحق « 9 » صف و سلامى به اين قاعده و قانون « 10 » هيچيك از سلاطين را دست نداده ، از جمله امراى ذىشأن كه هريك از اقران و اكفاى خود ممتاز و منفرد بودند ، محمّد خان قاجار
--> ( 1 ) . ملك : رفتهگان . ( 2 ) . مج : در شب [ جاى خالى ] هشتم شهر ذى حجة الحرام ، نيم ساعت از شب گذشته ، سنهء 1218 ، سلطان مشرقى انتساب اعنى آفتاب عالمتاب [ بساتين ] از برج حوت با خلعت ولايت ممالك مشرق به بيت الشرف حمل خراميده ، جهانيان را از دميدن ازهار و شكوفه و تعيش بساطين و گلزار مسرور و اميدوار ساخته ، جمهور انام از خواص و عوام در هرمرز و مقام آراسته و پيراسته ، به تفنن و عشرت برخاسته [ برخواسته ] ، صيت خرمى و صداى شادكامى به چرخ برين مىرسانيدند . شاهزادهء فيروز روز در آنروز جشن ملوكانه آراسته و صلاى عام درداده وضيع و شريف و برنا و پير . ( 3 ) . مج : « كامياب و » ندارد . ( 4 ) . مج : شده . ( 5 ) . مج : سادات ذوى العز و الاحترام و صدور والامقام . ( 6 ) . مج : با ثواب قيمتى و بالاپوشهاى كشميرى مزين و محلى گردانيده و . ( 7 ) . مج : همگى با دگنكهاى زرين و تل و تبرزين . ( 8 ) . مج : ياراى دم زدن و نفس كشيدن نبوده . ( 9 ) . مج : و الحق اينچنين . ( 10 ) . مج : « به اين قاعده و قانون » ندارد .