ويلم فلور ( مترجم : ابو القاسم سرى )
106
اشرف افغان بر تختگاه اصفهان ( به روايت شاهدان هلندى ) ( فارسي )
« نوشته بوديد كه دربارهء شاه جديد كه در اينجاست تحقيق كرده و نتيجهء تحقيقات كنونى و آگاهىهاى بعدى خود را دربارهء اين مدعى هر چه زودتر براى شما بفرستم اينست كه مىگويم من هنوز او را به چشم خود نديدهام اما آنچه دربارهاش شنيدهام به قرار زير است : او سلطان محمد صفوى ناميده مىشود و مردم اينجا او را به عنوان پسر ارشد پادشاه پيشين سلطانحسين صفوى به رسميت مىشناسند او نخستين كسى بود كه از حرم پادشاهى بيرون آورده شد و در مجلس شاهى كه توسط او تشكيل شد به ملا باشى و حكيم باشى گفت : « به وجود شما در اين مجلس نيازى نيست هر گاه نياز باشد به دنبال شما خواهم فرستاد . » و اين دو بىدرنگ نزد پادشاه رفته او را از آنچه فرزندش گفته بود آگاهانيده و افزودند كه سلطان محمد ديوانه است . مىگويند شاه در آنوقت فرمان مىدهد كه سلطان محمد را به حرم بازگردانند . پس از آن برخى ديگر از برادرانش را از حرم بيرون برده به پيرامون اصفهان فرستادند تا آن زمان كه شهر توسط افغانان در محاصره قرار گرفت . سلطان محمد ميرزا توانست با جامهء مبدل از شهر بگريزد و مىگويند كه مدت هشت تا نه ماه در حول و حوش اصفهان و در شهر قم به طور ناشناس مىزيسته آنگاه به شيراز رفته و چون در اين سفر در زى ز ايران هندى بوده افغانان او را يارى دادهاند . پس از آن به جزيرههاى تازى نشين خليج فارس رفته و بازگشته است . اما هميشه به گونهاى ناشناس و تنها بوده تا به تزرگ احمدى كه در 35 ميلى شمال اينجاست رسيده و با مردى به نام ميرزا ابو القاسم ديدار كرده و پس از اين ديدار به گمبرون آمده روزها در پيرامون شهر مىگشته و شبها در امامزادهء كوچكى به نام خدر « 1 » ( ساختمان كوچكى است و در درون آن مقبرهاى كه درست در باختر اين شهر قرار گرفته و براى سكونت رهگذريان تنگدست ساخته شده است ) بيتوته مىكرده است مىگويند پس از مدتى اقامت در اينجا به شميل و از آنجا به ميناب و سرانجام به روستاى سندرك نزد مير جهانگير رفته و هنوز نزد او مانده است . گويند مير جهانگير از شاهزادهء جوان خواسته كه خود را پادشاه خوانده به نام خود سكه زند
--> ( 1 ) - Chiddr