ملك شاه حسين بن ملك غياث الدين / محمد بن شاه محمود سيستانى

101

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى )

نزديك شهر رسيد كس نزد او فرستادند كه ما شهر را مستحكم نموديم شما التفات فرموده مراجعت نمائيد . شاهزاده آزرده‌خاطر به جانب اوق بازگشت و گفت « قطب الدين جوان و بىتجربه است همين شب عز الدين او را از شهر بيرون خواهد كرد . » چون خبر خروج شاهزاده به جانب اوق و كشتن ملك قطب الدين ، محمد عطارا به سمع ملك رسيد از كوه بلبلى متوجه شهر شد و چون داخل شهر شد ، ملك قطب الدين و تبع او از دروازهء ديگر بيرون رفتند و به جانب اوق شتافته . چون شاهزاده آمدن ملك قطب الدين را استماع نمود استقبال نموده ، باعزاز و احترام ملك قطب الدين را به اوق آورد و كليد انبار نزد وكيل او فرستاد كه آنچه در سر كار ماست همه مال آن فرزندست و بيست روز ملك قطب الدين در اوق نزد شاهزاده بود . ملك عز الدين از جريمهء فرزند گذشته ، سادات و قضات را فرستاده ، ملك قطب الدين را طلب نمود و شاهزاده آن جماعت را مخلع فرموده در خدمت ملك قطب الدين به حضور ملك عز الدين فرستاد و ملك سر و چشم فرزند را بوسه داده او را به سرابان فرستاد . و حكومت سرابان به او داد و گفت « آنجا مىباش تا هرآنگه غبار ملال از حواشى ضميرها زدوده گشته ترا نزد خود طلب نمايم . » چون مدت سه سال بگذشت باز جميع فتنه‌جويان از امرا مثل امير مبارز سابق محمد و امير سام پادار على و امير شمس امير امين و امير محمود امين و امير محمد جمال كه با او خروج كرده بودند و در اوق مانده بود طلب كرد و تدبير گرفتن سيستان با ايشان نمود . گفتند « نقيب على محمود وكيل را نيز با خود متفق بايد ساخت تا اين كار برآيد . » از آنجا به قريهء ديورك كه به در شهر واقع شده بود آمدند و به محمد على وكيل « 1 » پيغام دادند او در جواب گفت كه چون شما به شهر آئيد من با شما متفق خواهم شد . ملك قطب الدين چون به شهر آمد ، او نيز به ملك قطب الدين پيوست . چون ملك قطب الدين به خواجه سنگان 52 رسيد ، ملك عز الدين نيز با لشكر مهيا رسيده ، جنگ واقع شد . لشكر ملك قطب الدين غالب شد [ 45 ]

--> ( 1 ) - يك سطر قبل « نقيب على محمود وكيل » آمده است .