ملك شاه حسين بن ملك غياث الدين / محمد بن شاه محمود سيستانى
63
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى )
اسمعيل بجا مىآورد . كاغذى درهم پيچيده از بازوى خود گشاد ، با حاجب گفت « اين نسخهء گنجهاى من و برادر من است به نظر امير اسمعيل برسان و از جانب من التماس نماى كه در مصالح لشكريان خود صرف نمايد و مرا نزد خليفه نفرستد . » چون حاجب مفصل كنوز اولاد ليث صفار را پيش امير اسمعيل برد [ 28 ش ] و ملتمس معروض داشت . امير اسمعيل بانگ بر حاجب زده گفت « بازگرد و اين نسخه بازده و بگو شما در اندك فرصتى صاحب گنج شديد شما را مالى نيست كه در او شبههاى نباشد ، ميخواهى وزر و وبالى كه جمع كردهاى در گردن من اندازى حال آنكه من از خداى ميترسم و از عهدهء حقوق مسلمانان بيرون نميتوانم آمد . [ حاجب ] بازگشته ، مفصل را بعمرو بازداده سخنان امير اسمعيل به او رسانيد . و در روضة الصفا مسطور است كه چون معتضد خليفه به گرفتارى عمرو ليث مطلع شد ، كس نزد امير اسمعيل فرستاده عمرو را طلبيد . امير اسمعيل او را به جانب بغداد فرستاد و چون ايلچيان دار الخلافه عمرو را نزديك بغداد رسانيدند بنابر فرمان معتضد او را بر شترى نشانده به دار السلام درآوردند . چون چشم خليفه بر عمرو افتاد گفت « شكر خدايرا كه تو را به دست من گرفتار كرد و كفايت شغل تو كرد . » آنگاه او را به محبسى بردند . در نهايت كار عمرو در ميان مورخان اختلاف است . عقيدهء زمرهاى آنكه معتضد در وقت سكرات موت گرفتار بود ، سرهنگى فرستاد او را بكشت . و مذهب فرقهاى آنكه در وقت مرض معتضد هيچكس ياد عمرو نكرد و او در محبس از گرسنگى بمرد . و طايفهاى گفتهاند كه معتضد در وقت وفات امير حرس را بقتل عمرو مأمور گردانيد ، چون ميدانست كه همين لحظه معتضد ميميرد دامن عصمت خود را با خون او ملوث نساخت . بعد از آنكه مكتفى بر مسند خلافت نشست ، بنابر محبتى كه با عمرو داشت ، پرسيد كه حال عمرو چونست ؟ گفتند « در قيد حيات است . » مكتفى اظهار بشاشت نموده ، قاسم وزير دانست كه اگر عمرو زنده ماند منظور نظر عنايت خليفه خواهد