رفيع الدين محمد بن محمد مؤمن الجيلاني

388

الذريعة إلى حافظ الشريعة ( شرح أصول الكافي )

أو چو چندينى در آويزد به كار * حق ز حق ور كي برد اين ظن مدار آنكه بر منبر أدب دارد نگاه * خويش را ننشاند أو بر جايگاه چون به بيند اين همه از پيش وپس * نا حق أو را چون تواند گفت كس دايماً صدّيق مرد راه بود * فارغ از كل ، لازم درگاه بود باز فاروقى كه عدلش بود كار * گه ميزد خشت وگه مىكند خار بر عمر گر ميل بودى ذرّه‌اى * كي پسر كشتى به زخم درّه‌اى با دَرْمَنَه بار چون آراستى * مىشدى در شهر ودُر مىخواستى بود هر روزى دُرِ جنس وهوس * هفت لقمه نان طعام آورد بس سركه بودى با نمك در خوان أو * نه ز بيت المال بودى نان أو ريگ بودى گر بخفتى بسترش * درّه بودى بالش زير سرش برگرفتى همچو سقّا مشك آب * پيره زن را آب دادى وقت خواب شب به رفتى دل ز خود برداشتى * جملهء شب پاس لشگر داشتى با حذيفة گفتى اى صاحب نظر * هيچ مىبينى نفاقى از عمر كو كسى كو عيب من بر روى من * تحفه آرد ، ميل نكند سوى من گر خلافت بر خطا مىداشت أو * دلق هفده من چرا مىداشت أو چون نه جامه دست دادش نه گليم * بر مرقّع دوخت ده باره أديم آنكه ز ينسان شاهى خيلى كند * نيست ممكن كو بكس ميلى كند چون عمر پيش أويس آمد بجوش * گفت افكندم خلافت را ز دوش گر خلافت را خريدارى بود * مىفروشم گر به دينارى بود چون أويس اين حرف بشنيد از عمر * گفت تو بگذار وفارغ در گذر تو بيفكن هر كه مىخواهد ز راه * باز بر گيرد شود تا پيشگاه چون خلافت خواست افكندن أمير * آن زمان برخواست از ياران نفير جمله گفتندش مكن اى پيشوا * خلق را سرگشته از بهر خدا عهده‌اى در گردنت صدّيق كرد * آن نه بر عميان ، كه بر تحقيق كرد