احمد احمدى بيرجندى
81
مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )
گفت مر او را ز هر چه نقص مبرّا * خواند مر او را ز هرچه رِجس مطهّر ( 5 ) فضّهء او را و امّ ايمن او را * مريم و حوّا كنيز و ساره و هاجر ليلهء قدرى كه امر محكم حق زوست * جارى بر هر چه مقتضى است مقدّر خواهى اگر رتبهاش نما به تدبّر * سجدهء قدر از پى تلاوت كوثر بر پدرى چون نبى گذاشت منّت * بار خداى از وجود چونين دختر نتوان ديدن به چشم عقل ، جمالش * زانكه به سِتر جلال گشته مستّر 3035945 خ 0 6 خ غيب خدا باشد و شهود محمّد ( ص ) * باطن احمد بود نمايش داور طوبى طوبى از اين نَبالت 4035945 خ 0 7 خ و اين شأن * واها واها از اين جلالت 5035945 خ 0 8 خ و اين فر بحرى كانرا بود دو رخشان لؤلؤ * چرخى كانرا بود دو تابان اختر نىنى كاين چرخ راست يازده كوكب * نىنى كاين بحر راست يازده گوهر دو حسن و يك حسين با سه محمد ( ع ) * سه على و جعفر است و موسى جعفر هريك از اين اخترانش ، خورشيد آن را * هر يك از اين گوهرانش درياپرور مدحت او را ز شرق طبع شهودى * سر زده چون آفتاب ، مَطلَع ديگر از دَوَران اوفتد سپهر مدوّر * گر شودش ذرّهاى ز حلم تو لنگر فاطمهات نام شد از آنكه ز رحمت * شيعت خود را برى به محشر ز آذر سرد شد ار بر خليل آتش دنيا * سرد شود بر خليلت آتش محشر رحمت ايزد بود به مهر تو مُدغَم 6035945 خ 0 9 خ * نقمت يزدان بود به قهر تو مضمر 7035945 خ 0 10 خ لطف تو بر دوستان نعيم مجسّم * خشم تو بر دشمنان جحيم مصوّر هر كه تو را دوست است آبش بر رو * وان كه تو را دشمن است خاكش بر سر بانوى كيهان تويى و بانى كيوان * مأمن مؤمن تويى و كيفر كافر چون به نبوّت ولايت از تو بپيوست * از تو بپيوست هر چه روح به پيكر دانش و حكمت توراست پارهء خلخال * عفت و عصمت توراست چادر و مِعجَر خلعت عصمت بر انبيا ز تو شد راست * آرى خلعت دهد بزرگ به كهتر از تو به ايشان رسيد و از پدر تو * هر چه بود در رُسُل كمال ، سراسر در شب معراج چون ز پويه فتادند * آن دو سبك سير رهنورد تكاور يعنى آنجا كه عقل و عشق بماندند * خسته و بيچاره و فسرده و مضطر