احمد احمدى بيرجندى

76

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )

در گلشن ختم رُسُل از نخلِ عنايت * روييد يكى شاخه پر از غنچهء آيت از قدر و شرف شد صدف دُرّ ولايت * انجام بدايت شد ، آغاز نهايت شد همسر سرّ اللّه 8625945 خ 0 3 خ و ميزان هدايت * شاهين الوهيّت ، زد باز به تيهو هستىّ حيات ابد و مادر سرمد * حىّ احدى راتبه ، سرّ دل احمد بحر ازلى جزر و بحار ابدى مدّ * سرمايهء جاه و شرف و قدر محمّد شيرازهء راز كتب فرد حد و مدّ * اصل صدف گوهر هر يازده لؤلؤ آن جوهر قدسيّه كه اندر قُدُس ذات 0725945 خ 0 4 خ * چون ارض و سما ، تن زد از حمل امانات 1725945 خ 0 5 خ شد ذات مقدّس را حامل ز كرامات * آن صورت هر معنى ، آن معنى آيات كشّاف مهمّات شد و قبلهء حاجات * بر درگه او جنّ و ملك گرم تكاپو در سينهء اسرار ، عيان عصمت ذاتش * در مردمك ديده ، نهان نور صفاتش عارف نسرايد بجز از اصل حياتش * چون ديد ز هر طورى 2725945 خ 0 6 خ طور لمعاتش تقديس همه شيئ بود از نفخاتش * او داده به تن جان و به مى رنگ و به گل بو يا فاطمه ، اى خاتمهء مقصد خلقت * اى قائمهء هستى ، اى آيت رحمت اى خالق قدر و شرف و مالك عصمت * هر چند عطاى تو فزونست به رفعت محتاجم و حاجت طلب اى قاضى حاجت * نوميد نشد از در امّيد تو هندو اى مريم دو عيسى ، وى طور دو موسا * اى عصمت يك معتصم 3725945 خ 0 7 خ و فُلك دو دريا اى شمس يكى برج و يا برج دو جوزا * لالاى دو لؤلؤئى و لؤلوى دو لالا ، روح دو روانى و روان دو هيولا * تو آب حياتى و همه خلق جهان ، جو در هر صفتى اعظم اسماء الهى * اندر فَلَك قُدرت نبود چو تو ماهى عالم همگى بندهء شرمنده ، تو شاهى * نى غير تو حصنى 4725945 خ 0 8 خ ، نى ملاذى 5725945 خ 0 9 خ ، نه پناهى