احمد احمدى بيرجندى

70

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )

چشمم از اشك ، زمزم افشان است * بى رخش كان به كعبه داد صفا مبتلا در بلا مرا خواهد * غم آن لعبت بلا بالا 0425945 خ 0 3 خ نقش زلف و قدش ز بس بستم * در دل خويش هستيم شد لا طالعم كجرو است چون سرطان * من و غم تو اميم چون جوزا كشت عمر از نشاط سنبله خيز * نيست بى آن دو زلف سنبل سا دستم آوخ چو عمر كوته خصم * نارسا شد بدان كمندِ رسا گنج جان در طلسم جسمانى * چند گه بود ايمن از يغما بى خبر بهر غارتش ناگاه * تُرك يغمايى آمد از يغما عشق كرد آنچه خواست با من يافت * چون به ملك وجودم استيلا گر نه محكوم عشق بود ، نبود * پيرِ اسلام پير و ترسا ورنه فرمان عشق بست ، كه بست ؟ * دل وامق به طرّهء عَذرا عاشق از عشق در بلاست بلى * لازم آمد بلا به اهل ولا 1425945 خ 0 4 خ عشق را شعبه هاست كز هر يك * به مقامى رهى شود پيدا دستگاه بزرگ عشق گران * راست چون نى ز جان خلق نوا نيست جز مهر اهل بيت رسول * كه دل كاينات از او شيدا اهل بيتى كه جدّ امجدشان * ختم پيغمبران رسول خدا پدر تاجور ابو الحسنين * مادر امّ الائمةِ النُجَبا 4425945 خ 0 5 خ شمس رخشندهء سپهر عفاف * زهرهء تابناك برج حيا بضعهء مصطفى حبيبهء حق * زوجهء شاه لا فتى زهرا صدف يازده گهر كه از او ، * گشت قدر نه آسمان و الا ، چار عنصر به دو گرفت قوام * هفت كوكب به دو فزود ضيا هشت خلد از وجود مسعودش جست زيب و طراز و فرّ و بها شش جهت را فرو گرفت تمام * نه غلط ، بلكه سر بسر اشيا فيض مهرش چو حيدر صفدر * صيت 5425945 خ 0 6 خ قدرش چه سيّد بطحا ذاتش آن فرد كلى از ايجاد * كه مهيمن 6425945 خ 0 7 خ شده است بر اجزا در بشر غير او كرا باشد * هيكل از انس و طينت از حورا