احمد احمدى بيرجندى

59

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )

چو از جان آفرين در صورت آمد نقش اين دختر * هزاران آفرين بر نقش ، از جان آفرين آمد جمالى در تجلّى آمد از پيراهن امكان * كه صد خورشيد و ماهش جلوه‌گر از آستين آمد چو خورشيد است پيدا از دو روشن گوشوار او ، * كه اين كرسى نشين را منزلت عرش برين آمد در او نور على ممزوج با نور محمّد شد * مه و خورشيد از اين مشرق صباح واپسين آمد على عين محمّد بود در عين فؤاد امّا * تعيّن 1715945 خ 0 3 خ بود كاينجا پرده بر عين دو بين آمد از آن تارى كه چرخش رشت با دست عبوديّت * ميان حق و جبريل امين حبل المتين آمد على مرآت يزدان بود و ذاتش بيقرين آرى * خداى بيقرين مرآت ذاتش بيقرين آمد بتول آيينه شد آيينهء اوصاف يزدان را * چنان آيينه را آيينه در عالم ، چنين آمد چو از رنگ تعيّن ( 3 ) صاف شد اوصاف اين دختر * ز بيرنگى رخش آيينهء سلطان دين آمد نجويند اهل بينش استعانت جز به نور او ، * كه در هر ورطه نورش مستعان و مستعين آمد ملايك را از آن شد سجده واجب بر گِل آدم * كه اين نور خدا را جلوه اندر ماء و طين آمد يقين در حق ندارد هر كه شك در حق او دارد * بلى حق اليقين 2715945 خ 0 4 خ از دولت عين اليقين 3715945 خ 0 5 خ آمد ولايش آب حيوان است جارى در عروق دل * حيات جان انسانى از اين ماء معين 4715945 خ 0 6 خ آمد