احمد احمدى بيرجندى

31

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )

وسيله‌اى كه به دست است ذيل چادر اوست * ز وصله‌اش به دل پاره حق كنيم وصول قيام او به قيامت ، قيامت دگر است * كه نيست كس را بى اذن او خروج و دخول همه سلامت نفس آرزو كنند مگر * مراد خلق رسد از رضاى او به حصول تبارك اللّه اى فر خجسته مولودى * كه هست گوهر پاكت به نه صدف محمول 4994945 خ 0 6 خ غرض وجود تو بوده است خلقت حوّا * و گرنه كشتهء آدم نداشتى محصول به مرسلين اگر از حق وسيله شد ارسال * درود حق به تو اندر صحيفه شد مرسول نبى ندانمت اما به رتبه همچو نبى * ذوات اشيا بر طاعتت بود مجبول 5994945 خ 0 7 خ اگر مشيمهء 6994945 خ 0 8 خ عصمت ترا خلف مىداشت * خلافت از پس احمد بدى ترا موكول از آن به صورت انسيه 7994945 خ 0 9 خ حق ترا پرورد * كه شبه كس نكند مر ترا به جاى رسول اگر مقام رسالت جواز داشت نساء * ترا به حكم وجود از خدا شدى مبذول هر آنچه از حق بر انبيا بود شامل * بدان عطيّه وجود تو نيز شد مشمول به پاك ذاتى تو خواست حق كه بستايد * وثاقت آيهء تطهير يافت شأنِ نزول 8994945 خ 0 10 خ مكوّنات وجوديّه زوج تركيب‌اند 9994945 خ 0 11 خ * وجود تو به بساطت نمود جفت قبول ترا گرفت و جهان را طلاق گفت على * از آن شده است جهان بر هلاكت تو عجول به يك دو روزهء عمر آن‌قدر كشيدى رنج * كه بوده‌اى به جهان از حيات خويش ملول به دستبوسىِ تو آسمان شده دست آس * كه تا به خدمت تو خويش را كند مشغول ز دور باش عفاف تو چشم دشمن كور * كه بر جناب تو در احتجاج بود فضول ترا سزد كه كنى حكم بر زمان و زمين * چه جاى آنكه برى داورى به نزد جهول جزاى آنكه ترا غصب حق شد از فدكى 0005945 خ 0 12 خ * خدات هر دو جهانرا ز لطف داده تيول همين بس است ز بى اعتبارى دنيا * كه حق حق نشود ثابت از گواه عدول نكاست قدر تو از آنكه خواست منكوبت * ز كردگار به كردار خود شد او مخذول اگر نبود قضا از رضاى تو مأمور * قدر به حكم تو از كار كرديش معزول غرض مدايح تو درخور رهى نبود * فضولى است كند وصف ، فاضل از مفضول به كحل 1005945 خ 0 13 خ مدحت تو ديدهء عروس سخن * ز كلك غافل آگاه‌دل ، شده مكحول ( 13 )