احمد احمدى بيرجندى
113
مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )
صبح تو مهتاب بود ظهر چو خورشيد * عصر درخشنده همچو زهرهء احمر نه فلك و هشت خلد و هفت زمين را * طلعت قدسيت مىنمود منوّر شمس و قمر اين همه كواكب رخشان * مجمره گردان احتشام تو يكسر مقصد خلّاق ز آفرينش عالم * ذات شريف تو بود و احمد و حيدر ذات على گر نبود هيچ نبودى * كفو كريمى ترا برابر و همسر نور على شد قرين نور تو گفتند * فاطمه را شاه لافتاست برابر ذكر جلى را على است منبع و منشأ * كَلمهء توحيد را وجود تو مصدر سرّ خدا را على است محرم و آگه * رحمت حق را تو مخزنى و تو مظهر او در خيبر بكند و خيبريان را * شد به طريق صواب هادى و رهبر مقنعهء عصمت تو نيز همان كرد * نور هدى يافت آن گروه سراسر دست على متّكى به تخت ولايت * عين ولايت تويى به مضمر و مظهر سورهء انسان 9545945 خ 0 1 خ به شأن او شده نازل * آمده دربارهء تو سورهء كوثر 0645945 خ 0 2 خ لوث 1645945 خ 0 3 خ بت و بت پرست شُست ز عالم * مشرك و كافر از او رسند به كيفر نطق تو و حجّت تو كرد به دوران * آنچه همى كرد تيغ حيدر صفدر پرده ز اعمال ناسزاى مخالف * خود بفكندى چو در ز قلعه خيبر زشتى اعمال ناستودهء ايشان * گشت مسجّل ميان مؤمن و كافر از در دار الشّرافهء تو همى رفت * عزم سفر هر دمى كه داشت پيمبر 2645945 خ 0 4 خ نيز به برگشتن از سفر بفزودى ، * زينت آن خانه با قدوم معنبر رفت رسول از جهان و وحى برافتاد * گشت نديمت امين وحى به محضر پارهء قلب پيمبرى و بفرمود * رنجش او هست رنجش من و داور فضل و عطاى كريم و محسن و رحمان * دم بدم احباب را فزونتر و برتر صوى « ضيائى » توجّهى كن و نامش * جزء محبّان خود نويس به دفتر